حرفاي خودموني
Wednesday, December 21, 2005
 
شب يلدا يا روز يلدا؟
هر وقت كه موعد مراسم سنتي و اصيل ايراني ميشه، دوست دارم كه راجع به تاريخچه و فلسفه‌اي كه پشت اين رسوم هست بيشتر بدونم و خصوصاً دوست دارم بدونم مراسمي كه زماني در ايران رايج بوده و در حال حاضر كما بيش بجز تعداد كمي از اونها، بقيه‌اشون از ياد رفته‌اند چه تأثيري در فرهنگهاي ديگه داشته و الان آيا در كشورهاي ديگه اون مراسم جشن گرفته ميشن و اگر اينطور هست، با چه اسمي و چطوري اون مراسم برگزار ميشه، مثه مراسم والنتاين كه در اصل مربوط به ايران بوده و به نام سپندارمذگان... بگذريم كه افتخار كردن به گذشته‌ها، مثه نوشتن رو آبِ و جز سوختن ماتحت! هيچ سودي نداره. در يك روز يلداي طولاني، ياد شبي رو زنده نگه ميداريم كه بيانگر پيروزي سپيدي و نور بر تاريكي و ظلمت هست.
شب يلداو جشن‌هاي دي‌ماه

نوشته شده توسط رضا 1:20 PM
Monday, December 12, 2005
 
خدا را شكر

همه چيز مرتبه و حسابي به كارهام ميرسم. خب خدا را شكر، به قول معروف بهتر از اين نميشه، نه اينكه نشه بهتر بود اگه بازهم ادارات تعطيل بودن و تا لنگ ظهر ميخوابيدم و بعدشم ميرفتم ديدن دوستام كه توي اين شهر پر از دود و سياهي و با اين همه وسعت، حداقل يك ساعت بايد يا ماشين روشن تو ترافيك باشم و به اين هواي خوب! كلي دود تازه اضافه كنم.
راستي خدا را شكر كه من سوار اون هواپيما نبودم و الان زنده‌ام و نيازي به شناسايي از روي بند كفش و يه سري اما و اگر ندارم.
خدا را شكركه توي اين آلودگي هوا جزو بيماران قلبي و ريوي و هزار جور بيماري ديگه نيستم و به خاطر اين هوا پام به بيمارستان باز نشده.
خدا را شكر كه موقع زلزله براي مسافرت به شهر بم نرفته بودم و الان زنده‌ام و سرپناهي دارم.
خدا را شكر كه طوفان هاي شديد تو شهر من نمياد و خدا را شكر كه براي ديدن بازي فوتبال به ورزشگاه نرفتم و هزاران بار خدا را شكر...
آره، خدا را شكر كه مرگ حق ِ، ولي براي همسايه. خدا را شكر كه ديگه نميگم عادت ميكنم چون عادت كردم، چون مسخ شدم، چون انقدر از صبح تا شب دنبال يه لقمه نون مجبور شدم پرسه بزنم كه فرصتي براي فكر كردن ندارم و به ناچار عادت كردم، عادت كردم به فكر نكردن، عادت كردم كه از روي علت حوادث ساده بگذرم و نفسي از ته گلو بيرون بدم و خدا رو شكر كنم كه آره من زنده‌ام، كار ميكنم، سينما مي‌رم و بعد از ديدن فيلم، سراغ بهترين تفريح، يعني سراغ غذا خوردن مي‌رم. آره اينجوري مسخ شدم كه وقتي تصوير يه صحنه‌ دلخراشو توي تلوزيون ببينم، بغض كنم، سكوت كنم، جلوي اشكمو بگيرم و بعد از يه مدت خيلي كوتاه فراموش كنم، آره چه خوبه كه عادت كردم به فراموش كردن و چه خوبه كه هنوز نفس ميكشم. خدا را شكر

نوشته شده توسط رضا 10:26 AM
 

Powered by Blogger

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.

(Best Weblogs) بهترين وبلاگ های ايرانیPersian Weblogs Listbest weblog service provider