حرفاي خودموني
Saturday, April 23, 2005
 
هنوز هم
خيلي خسته بود و پشتي صندلي تكيه داد، چشمهايش را به روي هم گذاشت تا كمي استراحت كند.
مدتي بود كه اتفاقي در زندگيش رخ داده بود كه تمام لحظات زندگي، سرشار از شور و عشق شده بود. ديگه با باران رازو نياز ميكرد و نه همراهي، با غروب احساس شعف ميكرد و نه پايان، با گلها سخن ميگفت و راز دلداگي اش را در سينه پنهان نميكرد. رويايش شكل واقعيت گرفته بود و واقعيت طعم عشق و اميد داشت. از نگاهي ساده به اوج آرزو رسيدن چيزي جز طعم شيرين رويا نيست، رويايي كه امروز قامت زبياي واقعيت به تن دارد و هر لحظه زيباتر به نظر ميرسد.
استكان چاي را تا نصف سر كشيد و از پنجره اتاقش كه رو به شهر باز ميشد و تقريباً روي كوه قرار داشت نگاهي به بيرون كرد. عجيب است كه همه چيز ظاهراً به صورت گذشته بود، خانه ها به همان شكل گذشته سر جاي خود قرار داشتن و پاركينگ محل كار بازهم با ماشينهاي جورواجور پر بود، به همان شكل و شمايل قبلي ولي اين بار ديد او نسبت به دنيا عوض شده و رنگهاي شاد رو ميتونست ببينه و تيرگي پرده اي نبود كه جلوي چشماش قرار داشته باشه.
هنوز هم ميشه عاشق بود و حرف زد، ميشه حتي مواقع تنهايي، احساس تنهايي نداشت، ميشه با زندگي دوست بود و با ديدن پرواز يه پرنده، تا اوج آسمانها پر كشيد، با يه جرعه آب سيراب شد و پاي پياده تمام دنيا رو گشت، به شرطي كه اين صداي پا، همپايي مثل تو داشته باشه، ميشه محبت رو از نگاه خوند و با شنيدن يه صدا كه با تمام صداها فرق داره، بهترين ترانه زندگي رو ساز كرد.
هنوز هم ميشه عاشق بود



نوشته شده توسط رضا 7:10 PM
Wednesday, April 06, 2005
 
آسوده
آرام لب ساحل قدم ميزد و اين بار رد پايش تنها نبود.
لذتي خاص سراسر وجودش را فراگرفته بود، دريا آرام بود و در آن ساعت شب هيچ كس در ساحل ديده نميشد، آهسته قدم ميزد و با خود فكر ميكرد، شروعي تازه را تجربه ميكرد كه بسيار لذت بخش بود، هيچ گاه تا به اين حد آرامش را احساس نكرده بود، روي ماسه هاي ساحل نشست و به دور دست خيره شد. نسيم لذت بخشي از سمت دريا ميوزيد كه براي اولين بار حس خوبي به ارمغان داشت. تاريكي و سكوت بيش از حد ساحل كمي ترس آور بود ولي نه براي او كه اين بار با خيالي آسوده به دريا نگاه ميكرد. آخرين روزهاي سال گذشته را به ياد مي آورد كه هر لحظه آن در ذهنش حك شده بود و نويد روزهاي خوب آينده را داشت. بازي سرنوشت بسيار جالب و تعجب آور بود، همه چيز از هيچ شروع شده بود و به بهترين چيزها ختم شده بود. اتفاقات چند روز گذشته را مرور ميكرد كه هر لحظه آن، از ناب ترين و لذت بخش ترين روزهاي زندگي او بود. بازهم صداي موج بود كه در گوشش طنين وجود خدا را داشت و اين بار خوب كه به آن گوش ميداد، نواي شادي، از آن به گوش ميرسيد. نوايي كه در واقع از يك حادثه خوب آغاز شده بود و به جايي رسيده بود كه الان ديگه احساس تنهايي نميكرد و مهمتر از همه اين كه ايمانش خيلي زياد شده بود. اين ساحل شاهد بسياري از حوادث زندگي او بود به همين خاطر با او احساس نزديكي خاصي ميكرد. زماني كه آنجا از ناراحتي سرش را بين دو دست گرفته بود تا الان كه داشت مثه يه دوست قديمي از شاديهاش با اون حرف ميزد، اون روز كه ناراحت بود هيچ فكر نميكرد كه روزي در همين جا خواهد نشست و با خيالي آسوده براي دريا و ساحل حرف خواهد زد، باور كردنش كمي سخت بود، يعني تمام روزهاي بد تموم شدن؟ يعني با ديدن بارون ديگه ياد بغض فرو خورده خودش نمي افتاد؟ خيلي از حوادث بايد پيش مي اومد و خيلي دلتنگيها بايد اتفاق ميافتاد، خيلي دل شكسته شدنها بود كه اگر پيش نيومده بود، ارزش اين روزها رو نميدونست...
مدت زيادي به اين اتفاقات فكر كرد و در نهايت با رضايت خاطر ساحل را ترك كرد.

نوشته شده توسط رضا 2:57 PM
 

Powered by Blogger

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.

(Best Weblogs) بهترين وبلاگ های ايرانیPersian Weblogs Listbest weblog service provider