حرفاي خودموني
Wednesday, February 23, 2005
 
سفر نامه شمال يا مصيبت نامه!
پنج شنبه گذشته ما را چنان اراده قرار گرفت كه ايام تعطيل را به سفر رفته و خستگي از تن بزداييم به همين علت پس از كار روزانه و به علت نداشتن همراه در طول اين سفر تصميم گرفتيم كه راه را با وسايل نقليه عمومي رفته و در آنجا به دوستاني كه قبل از ما به دهكده زيبارويان( خزرشهر سابق!) رفته اند ملحق شده تا از هم صحبتي با ما، شايد مورد ارشاد قرارگيرند. ولي از آنجا كه ما به كنار دريا هم رويم بايد با خود آب ببريم، بجز اتوبوس هيچ وسيله اي براي رفتن نبود و تازه آنهم آخرين صندلي! به مقصد شهري ديگر كه تا محل اطراق ما چند فرسخ (ناقابل، حدود 100 كيلومتر!) فاصله داشت ولي شوق ديدن دوستان كه در تهران فرصتي براي ديدار با آنها نداريم، باعث شد كه رنج سفر را به خود خريده و تا خود ويلا راجع به تمام اقوام راننده ودست اندركاران وزارت راه علي الخصوص خاندان مادري نامبردگان ذكر خير بنماييم. باري در شب آدينه به سرزمين موعود رسيده و در بدو ورود با استقبال بسيار گرم مريدان مواجه شديم به طوري اگر نبود عجز و لابه هاي ما، بايد تا سپيده دم براي شومينه هيزم خرد مينموديم و حرف نميزديم. لاكن دوستان وظيفه هيزم را به شخصي ديگر سپرده و ما را به داخل دعوت كردن و در كنار رادياتورهاي گرم! جلوس نموديم. هان بدانيد و آگاه باشيد كه كبابهاي شانديز در ولايت شمال نيز، بسيار لذيذ است خصوصاً اگر از نيمروز در اتومبيل مانده باشدو شما نيز نيمروز ميل نكرده باشيد. در همان شب اول صداي امواج كه مرا به خود ميخواند، خواب را از چشمانم دزديد و به اتفاق اين عزيز كه از سالها پيش افتخار آشنايي با اينجانب را دارد قدم به سمت ساحل برداشتيم. لازم به ذكر است كه در طول مسيربه طرف شمال، يك دم تلفن همراه ما قطع نميشد و از اوضاع و احوال شمال باخبر بوديم و به خيال خود دست در دست حوريان در نيمه شب، كنار ساحل قدم خواهيم زد.زهي خيال باطل كه در آن شب بجز ما و ايشان فقط ستارگان آسماني بودن كه گويا به ما لبخند(بخوانيد ريشخند) ميزدن و امواجي كه قدرتي خدا تا لب خيابان در رفت و آمد بودن.پس به ويلا رجعت نموده و تا لنگ ظهر با خيال راحت خسبيديم. واما در روز دوم دوستان چون از اشتهاي ناچيز اين حقير، اطلاع داشتن، براي 3 وعده ناهار و 2 وعده شام 6 عدد مرغ بزرگ و 3 كيلو گوشت چرخ كرده به همراه 40 عدد نان از نوع لواش و انواع خوردنيها و نوشيدنيها به همين مقياس ابتياع كردن. لازم به ذكر است كه كه غير از بنده 2.5 نفر ديگر( دوستم و همسرش با هم 1.5 و ايشان هم به زحمت 1 نفرمحسوب ميشود) فقط به اين سفر آمده بودن. در شب دوم دركنارساحل به لطف الهي به غير از ما 4 نفر چند نفر ديگر هم بودن كه با مجموع سبيلهاي آنها ميشد كل ساحل را فرش نمود! باري آن شب هم پس از صرف اندك طعامي، و به اميد فردايي بهتر، خسبيديم. باري ظهر! كه از خواب ناز بيدار شديم به دلمان افتاده كه اتفاقي در شرف وقوع است ولي خوش يمن يا بد يمن بودن آنرا نتوانستيم تشخيص دهيم. تا شب در بحر تفكر غوطه ور بوديم تا اينكه شب به سرمان هواي گشت و گذار در درياكنار افتاد و به همراهي دوستمان كه در آنجا اقوامي دارن به آن منطقه رفتيم. شكر خدا دوست ما و همسر بانويشان( بجاست در همينجا به خاطر ايفاي نقش DJ توسط آن همسر بانو كه باعث شد تمام اعصاب ما مانند يك لگوي 1000 تكه بهم بريزد، تشكر نمايم) به ديدار اقوام رفته و ما به اتفاق ايشان به گشت و گذاري در دريا كنار همراه با اتومبيل پرداختيم كه ناگهان همان حادثه كه از صبح دلمان گواهي ميداد به سراغمان آمد و به ناگه يك اتول ديگر جلوي ما پيچيد و انگار كه راننده آن را مارنيش زده باشد فرمان به چپ و راست ميگرداند و آنطور كه از شواهد بر ميآمد گويا نياز به ارشاد ما داشت! ولي تا چشممان به جمال بي مثال آن راننده و دوستش افتاد، گويا حلقه گمشده داروين را به عينه ديده ايم كه حلقه گم شده در مقابله با اين دختركان به مثابه سوفيا لورن بود. خدا را به خاطر اين امتحان سخت شاكر بوديم كه تلفن زنگ خورد و ما به دنبال دوستان رفته و خزرشهر بازگشتيم. درآن شب مه الود كه خزر شهر بازهم مانند قديم پر از زيبارويان بود، ما را دردي در ناحيه شكم دچار شد به حدي كه تا صبح بيدار بوده و طلب وغفرت ميكرديم. لكن عذاب به همينجا ختم نشد، و فردا روز، در مقابل چشمانمان مرغ سرخ كرده و جوجه تناول ميشد و ما عقبتر از همه دوستان، با درد مشغول تناول اندكي جوجه بوديم. در اين روز كه روز آخر بود، ما را به شفاخانه اي برده و به زور انواع تسكين دهنده ها و با رضايت شخصي از شفاخانه مرخص و به سمت تهران روانه شديم. حال در اين واپسين روزهايي قبل از عمل جراحي!(گويا معده و روده هاي ما به ديار عدم شتافته اند و روز شنبه طبق قرار قبلي با طبيب بايد كه جراحي شوم) از همگي شما دوستان خداحافظي كرده و التماس دعا داريم. اگر عمري يود كه باز خواهيم گشت و اگر نبود سلام همگي شما را به رفتگان دور و نزديك خواهم رسانيد.

نوشته شده توسط رضا 1:55 PM
Monday, February 14, 2005
 
سپندار مذگان
خوب به سلامتي روز ولنتاين هم از راه رسيد و دسته دسته عشاق سينه چاك واسه هم لاو ميتركونن جفت جفت! اصلاً حال و هواي شهر عوض شده برف كه همه جا رو سپيد پوش كرده و همچين باعث ميشه آدم يه جورايي احساس عشق بي شائبه داشته باشه، بي دليل!ديگه هيچي جنس بنجل پشت ويترين اين مغازه هاي خرت و پرت فروش نمونده. زمونه كه زمونه مرد سالاري، آقايون هم ماشاالله همه واله و شيدا، موندن كه چطور به جورايي عشق پاكشونو نثار طرف مقابلشون بكنن! كافي شاپها كه جاي سوزن انداختن نيست، از نظريه اسلامي هم كه صحيح نيست دو نفر آدمي كه چند جمله عربي خرج نكردن با هم تو يه اتاق باشن! حالا اگه يه نفر بخواد كه تيريپ رومانتيك برداره و چارتا شمع روشن كنه و در همين حال با شعله هاي رقصنده آتيش( يكي بگيره منو!) تو چشماي طرف مقابلش نگاه كنه و يه ذره از مكنونات قلبي شو، هرطور شده به طرفش بگه و بهش نشون بده كه چقدر براش اهميت داشته كه مجبور! شده براش كادو بخره، بايد چيكار كنه؟ مسأله خيلي مهمه ها! حالا من هيچ! من كه شكر خدا از اين مسائل ندارم و هرروز برام به شيريني ِ صبحهاي شنبه است كه آدم به همه جاش بايد فشار بياره تا از رختخواب بلند بشه ولي هستن تمام دوستانم كه درگير اين مشكل هستن. وقتي يه رسمي همين جوري يلخي! از غرب مياد و در اين مملكت جا خوش ميكنه بايد يه فكري به حالش كرد وگرنه شايد باعث يه اتفاقاتي شد! بگذريم، اين آقاي ولنتاين حتي فكرشم نميكرد كه روزي يه كلمه كه پاي نامه نوشته بوده و به دوست دختر عزيزش داده بوده، انقدر معرف بشه. آخه مرد حسابي بلا نسبت ( با شما نيستم، منظورم ولنتاينه! ) تو كه به سلامتي داشتي اعدام ميشدي ديگه واسه چي زير نامه ات نوشتي ولنتاين تو! حقش بود كه اين امضاء رو پاي وصيت نامه ات مينوشتي بعدش ميخوام ببينم كه انقدر معروف ميشدي يا كسي جرأت ميكرد به دوست دخترش بگه ولنتاينت مبارك؟ كاش يه نمه معرفت داشتي و فكر نسلهاي بعد از خودت رو هم ميكردي. بگذريم، رسم خوب هر چي كه هست و از هر كجاي دنيا هم كه باشه، متعلق به همه است و خصوصاً اين روز، اونم واسه آدماي خجالتي كه روشون نميشه به طرف مقابلشون ابراز علاقه كنن، فرصت خوبيه كه حداقل با گفتن يه كلمه دوست دارم، نشون بدن كه به ياد يه نفر هستن ولي چه خوبه حالا كه مردم واسه اين روز كلي از قبل برنامه ريزي ميكنن( يه جورايي يعني سنت شكني چون ايرونيها اصولاً خيلي به برنامه ريزي اهميت ميدن)، يه كمي هم به سنتهاي قديمي خودمون اهميت بديم و حداقل بدونيم خيلي قبل از اينكه بخواد روز ولنتاين بوجود بياد، ايرانيها به زنها انقدر اهميت ميدادن كه روز عيد مخصوصي براي خانمها بود به نام اسپندار مذ يا سپندارمذگان كه در واقع روز جشن عشق بودو درست در همان زمانهايي كه در هيچ كجاي دنيا به زنها اهميت داده نميشد، در ايران، ارزش زن و مرد برابر بود. بنا براين با تمام احترام عرض شود كه: اسپندار مذ شما خجسته باد.

نوشته شده توسط رضا 11:30 AM
Saturday, February 05, 2005
 
كنسرت قرن!
روز پنج شنبه فرصتي دست داد تا به اتفاق آقا كيوان بريم كنسرت فرمان فتحعليان. منم كه تشنه هنر، تا پيشنهادي واسه اين جور جاها بهم ميشه يهو چار ستون بدنم شل ميشه و دربست قبول ميكنم.
از شلوغ بودن خيابانهاي اطراف محل برگزاري كنسرت معلوم بود كه راهو درست اومديم چون مجبور شديم ماشينو چن تا خيابون بالاتر پارك كنيم و اگر نبود شوق گوش كردن صداي فرمان! تا محل اجراي كنسرت بايد تاكسي سوار ميشديم(آخه تا محل كنسرت با سر! رفتيم). از سالني كه كنسرت اجرا ميشد بگم كه چه حسي داشت. انگار اومدي مجلس عروسي. كلي صندلي از اين جاهايي كه واسه مجالس صندلي كرايه ميدن آورده بودن اونجا و قدرتي خدا كم مونده بود كه روهم بچيننشون! چپ و راست حلقه بسكتبال، ته سالن يه سري طناب كه احتمالاً واسه تمرينات بند بازان استفاده ميشد. به هر زور چپوني كه بود نشستيم رو صندليهايي كه 7000تومان پول ناقابل( پول به فداي هنر) بابت اونها پرداخته بوديم. يه هو ديديم كه گروه ايليا و آقا فرمان اومدن رو سن. اونا كه اومدن يهو حس فَشن به آدم دست ميداد ولي از نوع دِرتي!!!( چقدر من خارجيم) فرمان كه با شلوار60جيب! اومده بود، بقيه اعضا هم كه خوب به تبعيت از رهبر گروه هر كدوم يه تيپي زده بودن خدا! انگار كه قرار بوده آب حوض بكشن حالا سر راه هم يه پيشنهاد كنسرت به پستشون خورده، به جان خودم. نور پردازي سالن در حد بهترين كنسرتهاي درجه 8 قندهار! از صدا كه هيچي نميگم به حدي عالي و رسا بود كه اگه قرص سردرد نداشتي حتماً از همون طنابهاي موجود در سالن بسكتبال، نه ببخشيد سالن كنسرت جور ديگه اي استفاده ميشد. بگذريم به حدي اين گروه با هم هماهنگ بودن كه اگر فرمان با اشاره بهشون چيزي نميگفت! تا صبح قيامت واسه خودشون آهنگو ادامه ميدادن. ديوار پشت سن، به قاعده 10 متر ارتفاع، آجر چيني شده بودونوازنده گيتار الكتريك، همچين حس گرفته بود كه انگار ايشون راجر واترز تشريف دارن و پاي ديوار برلين مشغول اجراي آهنگ THE WALL هستن. در حين اجرا يه هم يه دودي وسط سن اومد و قطع شد و دوباره هم به همين صورت. انگار كه يه كاميون داره استارت ميزنه و روشن نميشه تا اين كه كاشف به عمل اومد يه آقايي با يه سيخ! داره به اين دستگاههايي كه بخار واسه قشنگتر شدن شدن اجرا! درست ميكنن، ور ميره و سعي داره همونجا درستش كنه. براداران انتظامات هم با صفاي باطني مثال زدني! مشغول رتق و فتق امور مربوط به تشنگان هنر بودن. ولي خدا وكيلي اين قاطبه دوستداران هنر چنان تيپهاي اجق وجقي ميزنن كه آدم به خودش و تيپ خودش و گاهاً جنسيت خودش شك ميكنه! در بين دونيمه اجرا يه فرصتي داده شد تا ملت برن هواخوري و كمي از سردردشون كم بشه كه همينجا جا داره اعلام كنم كه بهترين قسمت كنسرت همين قسمت بود ولي اين تشنگان هنر چنان سيگار پشت هم ميكشيدن كه آدم حس ميكرد با هزار تا معتاد اومده ماه عسل( آخه تيپهاشون يه جورايي بود و همه هم چيك تو چيك بودن، خفن! ). به هر حال، اي كساني كه قدم رنجه نموده ايد و به اين وبلاگ تشريف آورده ايد، قدر 7000 تومان خود را بدانيد و سعي كنيد كه به جاي كنسرت جناب فرمان فتحعليان، غذاي مبسوطي ميل نماييد. باور كنيد كه بازدهي آن، هم براي روح و هم براي جسمتان، بيشتر است.

نوشته شده توسط رضا 9:47 AM
 

Powered by Blogger

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.

(Best Weblogs) بهترين وبلاگ های ايرانیPersian Weblogs Listbest weblog service provider