حرفاي خودموني
Wednesday, December 22, 2004
 
...
باز هم ديدمت. باز هم شانه هايم محلي بود براي اشكهاي بي امانت. باز هم بي قراري بود و احساس. بازهم اظهار محبتي بود صادقانه، كه مدتها از آن دور بودم. بازهم آشنايي گرماي دستها بود و حرارت بوسه. بوي موهاي تو بود كه در مشام من، حس خوب تقدس را معني ميكرد. بازهم نم نم باران بود كه بر روي سر و صورت ما فرود مي آمد و طراوت زندگي را به ارمغان داشت. باز هم نگراني از حال من بود براي تو و نشان بي خيالي ِ من از ياد تو و تو ميداني كه چقدر سخت است كه نقش بازي كنم. اين بار باران، حجابي نبود كه بر اشكهاي تو نقاب شود و چه سخت است كه نمايش دهم كه بي ياد و حضور تو، همان ِ قبلي هستم، شاد و سرزنده. مرا ببخش اگر كه به تو به دروغ ميگويم ملالي نيست، حتي دوري تو، كه اگر نبود قدرت عشق و نگراني من از حال و روز تو، من نيز در حضور پاك و آسمانيت، اشك ميريختم. مرا ببخش اگر به دروغ حرفهايي زدم كه خيالت از بابت من آسوده باشد و شب را با آسودگي، صبح كني. كاش زمان را در اختيار داشتم كه آنقدر عقب ميبردم كه هيچگاه به زندگي هم پا نميگذاشتيم و يا آنقدر به جلو ميبردم كه همان جايي باشم كه تو دوست داري. مرهم هر دردي زمان است و چه سخت كه درد مشترك ما، خود از جنس زمان است.
خوب من، در حضور تو، در تاريكي رمزآلود شب و باران ومه، در صحراي چشمانم هزاران مشعل از خورشيد درخشيدن گرفت و افسوس كه با رفتنت، نور نيز رفت و من نيز...



نوشته شده توسط رضا 9:27 AM
 
شب چله
ليوان شراب را تا آخر سر كشيد و به صندلي تكيه داد. شب چله بود و هوا حسابي سرد بود. يه سيگار روشن كرد و رفت جلوي پنجره تا بوي سيگار تو خونه نپيچه.
بچه ها عجب شانس مزخرفي داريم همه الان تو خونه هاشون نشستن و دارن حافظ ميخونن و گپ ميزنن ولي ما مجبوريم نگهباني بديم
شيراز عجب هواي سرد و خشكي داره، منم كه مجبورم از ساعت 2 تا 4 صبح كشيك بدم. آرش يه خورده آجيل شب چله خريده بود كه وقتي نگهباني ميديم، بخوريم. محلي كه ما نگهباني ميداديم از سمت شمال به يه خيابون خلوت ميرسيد، وقتي به نزديكيهاي اونجا رسيديم يه ماشين خراب شده بود و يه راننده اون ماشين هم بي خيال از دنيا يه سيگار روشن كرده و به ماشين نگاه ميكرد. صداي موزيك ماشينش به گوش ميرسيد و عجب آهنگي هم بود
رو لبهام تو رو دارم، اگه خونه بدوشم، من اين عالم عشقو، به عالم نفروشم
همچنان كه به سيگار پك ميزد ياد دوران سربازي افتاد كه مجبور بود دو ماه در شيراز باشه و چه دوران سختي هم بود. شش سال از اون موقع ميگذشت ولي انگار همين ديروز بود كه تو حافظيه با بچه ها تفالي به حافظ ميزد.
يه ليوان شراب ديگه، اين بار به سلامتي حافظ. به ساعت نگاه كرد، خيلي دير شده بود. سريع لباس پوشيد و به مهماني شب چله، كه دعوت شده بود، رفت.

نوشته شده توسط رضا 9:27 AM
Sunday, December 12, 2004
 
آپ ديت
ميگم چه حالي ميده سر كلاس درس، وقتي كه استاد داره خودشو پاره ميكنه كه يه مطلبي بهت ياد بده، وبلاگ آپ ديت كني و يواشكي با موبايل هم با يه دوست قديمي صحبت كني. ياد شر بازيهاي دوران دانشگاه به خير.

نوشته شده توسط رضا 7:22 PM
 

Powered by Blogger

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.

(Best Weblogs) بهترين وبلاگ های ايرانیPersian Weblogs Listbest weblog service provider