حرفاي خودموني
Wednesday, November 24, 2004
 
رها
مرد به آهستگي سرش را به صندلي تكيه داد و چشمانش را بست. خستگي ناشي از يك روز كاري در تمام چهره اش مشهود بود. به آرامي با انگشتانش ضرب گرفته بود و زير لب شعر نامفهومي ميخواند. احساس ميكرد كه به هيچ جا و هيچ كس تعلق خاطر ندارد، به برشي از زمان آويخته شده بود كه هم از گذشته و هم از آينده جدا بود. در چنان وضعي او ديگر به هيچ چيز فكر نميكرد، يك مديتيشن واقعي. چشمانش را باز كرد و از پنجره اتاق كارش به شهر كه در زير پايش در تاريكي شب درخشش خاصي داشت نگاه كرد. چرا ديگر آنجا كه زادگاه او بود و برايش حكم دوست داشتني ترين چيزها را داشت، جذاب نبود. چه فرقي ميكرد اين شهر يا شهر ديگري كه حتي او تا بحال اسمش را نشنيده؟ چرا حرفي براي گفتن، شوقي براي زندگي و رنگي براي تماشا وجود نداشت؟ از لرزشي كه به او دست داد متوجه شد كه هواي اتاقش خيلي سرد شده است، پنجره را بست و دستانش را بهم ماليد، حسابي يخ كرده بودند. از آخرين باري كه دستانش با گرماي دست ديگري، يكي شده بود، مدتها ميگذشت.صداي موزيك بسيارملايمي كه پخش ميشد ناخود آگاه او را دچارغم مبهمي ميكرد. از موزيك لذت ميبرد و تصاويري مبهم در ذهنش نقش بست كه مربوط به زمانهاي خيلي دور از اين ميشد. زماني كه صداي چكاچك شمشيرها از آن شنيده ميشد و لذت جنگاوران مشهود بود. با خودش فكر كرد كه " لذت چه كم و چه زياد مربوط به شخصي است كه آن را تجربه ميكند*" و مرد مدتها بود كه ديگر مفهوم لذت را درك نكرده بود. لذت پياده روي در پاييز در خيابان و شنيدن خش خش برگها در زير پا، لذت خوردن آش رشته داغ در كوهستان سرد. چقدر دلش دراز كشيدن در زير آفتاب زمستاني را ميخواست- به دور از هياهو- . در آينه خودش را نگاه كرد، واي كه چقدر با خودش غريبه شده بود، چقدر از بهانه هاي ساده اي كه خوشبختي را برايش به ارمغان مي آوردند، فاصله گرفته بود. چقدر زود تمام احساسات پاك، زير خروارها خاطرات، خاطراتي كه بهايي به اندازه زمان براي آنها پرداخته بود، دفن شدن. احساس كرد كه شهر در پشت ديواري از موج، قرار دارد و هر لحظه دورتر ميشود.روي صندلي لم داد و آهسته چشمانش را بست. ترنم صداي موسيقي هنوز در هوا موج ميزد.
---------
آهستگي، اثر ميلان كوندرا

نوشته شده توسط رضا 2:28 PM
 
Arabian gulf
چن سال پيش زماني كه سريال قديمي دايي جان ناپلئون رو تماشا ميكردم هميشه برام جالب بود كه دايي جان و خدمتكار پيرش هر موضوعي كه اتفاق ميافتاد به انگليسا مربوطش ميكردن. زمان چند سال گذشت و وقتي يه جورايي به تاريخ كشورمون، ايران نگاه ميكردم( خصوصاً در 100 سال آخر) هميشه يه رد پايي از انگليس ديده ميشد كه هميشه سعي در از بين بردن وحدت ملي همه ايرانيان داشت. اين استعمار پير هيچ وقت چشم ديدن ايران پر قدرت را نداشته و در آينده هم نخواهد داشت.
در چند روز گذشته مجله معتبر National Geogerphic به اشتباه ( نهايت مثبت نگري) در نقشه جديدش اسم خليج هميشگي فارس را به نام خليج عرب نوشته و باعث خشم همه ايرانياني شده كه هنوز هم با افتخار، از مليتشون ياد ميكنن.
خيلي چيزا بايد يادمون باشه، جنگ صدام عليه ايران كه باعث شد هزاران نفر از جوانان ايران در اون جنگ از دست برن، گذشته از جنبه مذهبي اون، باعث جاودانه ماندن اسم ايران شد. يادمون باشه كه صدام از خرمشهر به نام محمره نام برده بود و براي شهرهاي ديگرمون هم اسم عربي انتخاب كرده بود.
امروز هم به پاس بزرگداشت خون تمامي اون عزيزان، به پاس گرامي نگه داشتن نام زيباي خليج فارس در حركتي نمادين بايد اعتراض خودمون را به گوش همه دنيا برسانيم. بياييد با امضا كردن اين اعتراض نامه، از نام خليج هميشگي فارس، دفاع كنيم.
لينكهاي مربوط به اين موضوع:
دست نوشته هشت پا
وبلاگ ابطحي 1
وبلاگ ابطحي 2
و يه چيزي هم در وبلاگ امير ديدم كه حتماً بخونيدش.( مثيكه دهن كجي ما داره كار خودشو ميكنه )

نوشته شده توسط رضا 2:28 PM
Sunday, November 21, 2004
 
تقدير
حرفيست عاميانه كه ميگويد: تقدير هر كس را از قبل بر روي لوحي نوشته اند،
بگذار كمي عاميانه بينديشم

نوشته شده توسط رضا 2:29 PM
Monday, November 08, 2004
 
نوا
ميشد از بودن تو عالمي ترانه ساخت
كهنه ها رو تازه كرد از تو يك بهانه ساخت
آهنگ عروسك با صداي ستار داشت از پخش صوت ماشين پخش ميشد. مرد سيگار روشني به دست داشت و به آرومي در جاده حركت ميكرد. تاريكي شب همه جا گسترده شده بود و بارون به آرومي روي شيشه ماشين فرود ميومد. مرد به خودش و تنهائيش فكر ميكرد. هميشه صداي بارون رو در تنهايي گوش كرده بود و حسابي به شرشر بارون عادت كرده بود. شيشه ماشين پايين بود و باد خنكي كه همراه خودش قطرات بارون رو به ارمغان داشت، به دست مرد ميخورد. خنكاي مطبوعي رو در وجودش حس ميكرد. هميشه بارون براش حس طراوت و تازگي رو به ارمغان داشت ولي اين بار اون مرد دلش خيلي پر بود. انگار آسمون هم با اون توي اون شب تاريك نواي غم سر داده بود. صداي بارون مثه هميشه نبود حكايت دلتنگي و تنهايي داشت. ماشينو كنار جاده نگه داشت و پياده شد. بارون شدت گرفت.در مسير روشنايي چراغهاي ماشين راه افتاد. خوشحال بود كه هوا بارونيه و حتي خدا هم نميتونه تو اين هوا و توي اين شب، اشكاشو ببينه. چند متر جلوتر روي زمين نشيست، بي تكلف. يه سيگار روشن كرد و صورتشو رو به آسمون كرد و سپردش به دست بارون تا شايد يه خورده بتونه بهش جلا بده. صداي بارون رو گوش ميكرد. ميدوني چيه؟ بارون هم دوست نداره كه كسي صداي اونو در تنهايي گوش كنه. شنيدن صداي بارون وقتي كه تنهائيتو باهاش قسمت ميكني، خيلي غم انگيز ميشه واسه همين اونم دوست نداره كه تنهائي به صداش گوش كني. اونم دلش ميخواد ....
دستي به شونه اش خورد و اونو تكون داد.
آقا چيزي شده؟
مرد يه هو به خودش اومد و در حالي كه تپق ميزد گفت: نه چيزي نيست .
دور و اطراف خالي بود و تا جايي كه چشم كار ميكرد اثري از كسي نبود. به سمت ماشين برگشت و در حالي كه حسابي خيس بود توي ماشين نشست. لرز عجيبي به بدنش افتاده بود، حس عجيبي داشت. پخش ماشين رو روشن كرد
شهر بي عابر و خالي شهر تنهايي من بود
لحظه شناختن تو لحظه تموم شدن بود
حسابي به هم ريخته بود و بايد يه سر و ساموني به خودش ميداد. حسابي سبك شده بود و نواي بارون هم كه ديگه خيلي ملايمتر شده بود، نويد روزهاي بهتري و ميداد. نوار رو عوض كرد و رفت.


نوشته شده توسط رضا 3:55 PM
 

Powered by Blogger

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.

(Best Weblogs) بهترين وبلاگ های ايرانیPersian Weblogs Listbest weblog service provider