حرفاي خودموني
Tuesday, September 21, 2004
 
پاييز
بازم يه شروع ديگه كه واسه من خاطرات زيادي داره. خاطراتي كه مربوط به گذشته ميشن، خاطراتي كه همه ما داريم و به نوعي از ياد آوري اونا لذت ميبريم. بازهم خيابونا برامون جلوه ديگه اي پيدا ميكنن. زماني خيلي از ما بازيگراني بوديم كه در ساختن اين لحظات نقش داشتيم ولي خيلي از ما الان فقط به عنوان يه ناظر هستيم كه فقط يه حسي كه براي خود آدم قابل لمس هست رو با تمام وجود احساس ميكنيم. بازهم رنگ و بوي هوا عوض ميشه و آدم يه تغيير تو خودش حس ميكنه، تغييري كه شايد رنگ زندگي ِ آدمو – حداقل – براي يه مدت دستخوش تغيير ميكنه. بازهم پاييز اومد، پاييزي كه با اومدنش باعث شور و هيجان تو وجود همه آدمايي ميشه كه بايد مدرسه برن. بازهم صداي زنگ مدرسه و فرياد كشيدن ناظم مدرسه براي اينكه بچه ها سر صف بايستن و يه جورايي به زور هم كه شده كمي نظم ياد بچه ها بدن ولي پس از گذشتن چند روز همين سر صف اومدنها خودش تفريحي ميشد كه هر لحظه اش يادآورخاطرات خوب و بد زيادي واسمون هست.
يادش به خير اون روزايي كه مدرسه ميرفتيم، اون روزا براي خيلي از ما تنها دغدغه هايي كه وجود داشت بودن با دوستان قديم دريك كلاس و اگه شانس ميزد داشتن يه معلم بود كه زياد مشق شب بهمون نده. هيچ وقت حسي كه گچ و تخته سياه و اون نيمكتهايي كه از زور سفت بودن باعث ميشد هر چند دقيقه يك بار يه تكوني به خودمون بديم كه مثه خود نيمكتها چوب خشك نشيم، از ياد آدم نميره. انتظار زنگ تفريح مهمترين دليل تحمل ساعات خسته كننده حرف زدن معلم و ساكت نشستن رو نيمكتها بود. البته اين وسط از گل يا پوچ و اسم و فاميل بازي يا حرف زدن با بقيه بچه ها روي يه تيكه كاغذ و كشيدن عكس معلم روي ميز نميشه گذشت. آره پاييز واسه آدمايي كه اون سالها رو گذروندن يه حس ديگه اي داره.
بعدش كه بزرگتر شديم و دوران مدرسه تموم شد ديگه پاييز اون پاييز قديم نشد. ديگه شنيدن صداي زنگ مدرسه و داد و بيداد كردن ناظم مدرسه واسه ما چيزيو الزام نميكرد. ديگه زنگ تفريحي نداشتيم كه به اميد رسيدنش، سختيها رو تحمل كنيم. ديگه كما بيش وارد گود مبارزه زندگي شده بوديم، ديگه اين حس كه همه آدما، بجز معلم و ناظم، مهربون و دوست داشتني هستن از بين رفت. زندگي اون روي ِ خودش كه سختي و مشقت بود رو- كم كم – نشون ميداد. راه خيلي از آدمايي كه با هم تو يه مدرسه بوديم و سر يه ميز، از هم جدا شد. يكي رفت سراغ دانشگاه و يكي رفت سراغ كار. ديگه پيدا كردن اون صفا و دوستيهاي پاك چيزي شد شبيه معجزه. ديگه خوندن عشق از نگاهها چيزي شد شبيه سراب و عشق و دوستي و خوبي، همه فقط تو دفتر خاطرات ثبت شدن و دلتنگيها زياد شد. ديگه ياد گرفتيم كه تو اين روزا هيچ كس ديگه واسه محبت، تره هم خرد نميكنه. ديگه به دنبال پيدا كردن زنگ تفريحي بوديم كه بشه كمي توش تنها بود و فكر كرد. ديگه رنگ دوستيها عوض شد.
ديگه پاييز رسيده بود

نوشته شده توسط رضا 9:25 AM
Sunday, September 12, 2004
 
عشق و پوچ
قهوه تلخ رو تا آخر سر ميكشم، دلم ميخواد بفهم كه اَشكالي كه تفاله ها ته فنجون درست ميكنن چه چيزيو ميخواد برام بگه. صداي موزيكي كه تو فضا پخش ميشه با تفاله ها هارموني ِ جالبي دارن نظمي خاص در عين بي نظمي
چشامو ميبندم و يه سيگار روشن ميكنم، رو تختم دراز كشيدم سعي ميكنم كه به حرارت كبريت فكر نكنم. وقايع چند روز گذشته عين يه فيلم وحشتناك از جلوي چشام رد ميشن. همه چيز از يه نگاه ساده شروع شده بود، 2 سال پيش از اين. روزي كه من بازم بخاطر گيج بازيم كليد دفتر رو نبرده بودم و منشي هم رفته بود.
پك عميقي به سيگار ميزنم و دودشو بيرون ميفرستم. آره اون موقع وضعيتم فرق ميكرد و در هزار توي مغزم دنبال يه نفر بودم كه بيدريغ دوستش داشته باشم، نميدونم شايد دوست داشتن از نوعي كه بهش عشق ميگن ولي يه چيزو خوب ميدونستم كه حسابي نياز داشتم كه شخصي توي زندگيم باشه كه تنها نباشم.
زير سيگاريو بر ميدارم و خاكستر سيگار و توش تكون ميدم.اون روز، ناخودآگاه ميخكوب نگاه كسي شدم كه با اون براي يه سري كارهاي شركت قرار گذاشته بودم و خنده دار بود كه اين جلسه در راهرو برگزار شد و خيلي صميمي. همراه نبودن كليد رو به فال نيك گرفتم و راحت ازش خواستم كه اگه كاري داشت كه فكر كرد من ميتونم انجام بدم، به من بگه و اين شروع يه رايطه عاطفي بود كه من هرگز پيش از اون، تا به اين حد روشن، اونو حس نكرده بودم.
سيگار رو نصفه خاموش كردم و به دودي كه از اون بالا ميمومد و محو ميشد خيره شدم. به زحمت جلوي اشكي لعنتي رو ميگرفتم. ياد اين شعر از سهراب افتادم: زندگي شستن يك بشقاب است. آخ كه چقدر دلم ميخواست الان اون شاعر لعنتي اينجا بود تا همون بشقاب رو تو سرش خرد و خاكشير ميكردم تا مفهوم زندگيو بهتر درك كنه.
2 سال گذشته و الان اون حرفايي رو ميشنوم كه حقش بود قبلاً شنيده ميشد. يه نگاه سطحي به اون حرفايي كه بين ما- طي اين چند روز – زده شده ميندازم، حقيقته. آره آدم بايد جرأت اعتراف به اشتباهاتشو داشته باشه، بايد جرآت داشته باشه كه بگه شرمنده. حداقل بخاطر زماني كه با عشق سپري كرده بايد بتونه حداقل پيش خودش اعتراف كنه. سرم وحشتناك درد ميكنه از پشت تختم شيشه شراب رو برميدارم و لبي تر ميكنم و بارها اين كار رو انجام ميدم تا احساس كنم سرم منگ شده. اين گريه لعنتي امانم رو بريده نميدونم چرا ولي حس دلتنگي عجيبي سراغم اومده. بايد يه سري تصميمات بگيرم و اين بار نه از روي احساس، كه كاملاً عاقلانه. روي بالكن اتاقم ميشينم و با روشن كردن يه سيگار به غروب خورشيد خيره ميشم.



نوشته شده توسط رضا 11:35 AM
Thursday, September 09, 2004
 
هوس
دلم ميخواد كه واسه خواب سبز عاشق تا آخر بودن دنيا، شعرهاي باروني بخونم و ساز بزنم

نوشته شده توسط رضا 1:15 AM
Saturday, September 04, 2004
 
آرامش
چن روزه كه حالم خيلي بهتره
آخه كمتر همديگه رو ميبينيم، آينه اتاقم شكسته

نوشته شده توسط رضا 6:47 PM
 

Powered by Blogger

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.

(Best Weblogs) بهترين وبلاگ های ايرانیPersian Weblogs Listbest weblog service provider