حرفاي خودموني
Tuesday, August 31, 2004
 
سفر نامه
خوب به قول دوست عزيزم، كيوان اگه هرشيش ماه، ما يه شمال نريم پنداري بزرگترين فاجعه زيست محيطي و ملي رقم ميخوره. اين چند روزي كه نبودم جاي همه دوستان خالي سفري داشتم به شمال ايران زمين ايالت خزر شهر. آدم اونجا كه ميره پنداري مثه كشور واتيكان كه درست وسط ايتاليا واقع شده و واسه خودش يه مملكت ديگه حساب ميشه اونجا هم به همين سبك و سياق بود.
از موقع رفتن بگم كه قدرتي ِ خدا بسكه جادها خوب و مثه آينه صاف بود و مردم هم چون فهميده بودن كه بنده قصد تجديد عهدي با آن ايالت به مثابه بهشت دارم، سيل مشتاقان همه گسيل شده بودن به سمت شمال كشور و به همين خاطر7.5 ساعت تو راه بوديم. هواي عالي تو جاده باعث ميشد كه دست ما عين برف پاك كن ماشين دائماً شستي مربوطه را روي سرد و گرم تنظيم نمايد. نيست خيلي جاده ها خوب و رانندگيها ميزون و ماشينها مرتبه، به چنان مه غليظي برخورديم كه يه فاصله 12 كيلومتري را 1 ساعت تو راه بوديم. به هر تقدير ساعت 12.5 شب سر مبارك را بر روي نازبالشي گذارده و خُسبيديم.
از روز جمعه صبح گويي كه فرشتگان الهي ملحفه هاي شب قبل را شسته بودن و براي خشك شدن آويزون كرده بودن چنان بارون ميومد و هوا ابري بود كه باعث شد ذكر خيري از همه رفتگان نسبي و سببي تمامي دوستاني كه ما را به شمال دعوت كرده بودن بنماييم. ولي به انتظار شب و سير وسفري در كنار ساحل چشمها را بستيم و به رويا فرو رفتيم ولي صداي امواج خروشاني كه پنداري دشمنشان را ديده اند كه آن گونه نعره ميزنن چنان گوش نواز بود كه درآن حال ما چه در رويا و چه در عالم واقع دست نياز به آسمان، براي خودمان طلب مغفرت ميكرديم.
از شب كنار ساحل چه بگويم كه تمامي حوريان و پريان دريا در ساحل جمع شده بودن و به دلبري مشغول بودن، ماهم در گوشه اي بيتوته كرده و قليان به دست مشغول تماشاي مخلوقات خدا بوديم و براي چشمانمان قوَت و براي قوه تخيلمان بهانه اي براي ادامه حيات جمع ميكرديم كه به ناگاه آشك آسمان باريدن گرفت و حورياني كه تا لحظاتي پيش ازتعريف كردن آنها از مرغوبيت جنس سرخاب سفيداب هايشان گوش هر رهگذري را نوازش ميداد، تبديل به موجوداتي شدن كه در آن هنگام دقيقاً ميشد فهميد كه هنر نزد ايرانيان است و بس.
مطلبي كه تا آن شب بر ما آن چنان روشن نبود ولي الان اَظهر من الشمس شده است ، حس حيوان دوستي حوريان ايراني ميباشد. به جرأت ميتونم بگم كه حداقل 100 عدد سگ از انواع نژادهاي مختلف از سگهاي پاكوتاه، پا بلند، توپي، ملوس، تخمه سگ ( سگهايي با ارتفاع حداقل 1 متر به بالا ) و غيره در آنجا زندگي مسالمت آميزي با انسانها داشتن.
روز بعد تحت تأثير دعاي خير دوستان چنان آفتاب ِ مرگي شده بود كه نميشد از محل اطراق پا را حتي براي لحظه اي بيرون گذاشت و رطوبت هوا چنان زياد بود كه گويي ماهيان در هوا مشغول شنا كردن بودن و بدين گونه بود كه بر اثر زياد ماندن در خانه اندكي C2H5OH خون دوستان! بالا رفته بود و به كوچكترين كسي كه همراه ما بود و از عمر با بركت ايشان 18 ماه گذشته بود دستور پخت لازانيا ياد ميدادن!
باري بدين صورت بود كه وارد روز سوم از اقامتمان در آن بهشت گم شده شديم. احتمالاً بخاطر همراه نبودن آن روز با دعاي دوستان هوا بسيار خوب ومطبوع شده بود ما را اراده بر اين قرار گرفت كه تني به آب رسانيده و موجبات برنزه شدن را فراهم آوريم.
از ساحلي كه براي شنا در نظر گرفته بودن و با چادرهايي از جنس برزنت فرد اعلاء محصور شده بود همين قدر ميتوانم بگويم كه گويا براي تمرين مرتاض شدن قبلاً استفاده ميشده چرا كه خرده هاي شيشه به همراه انواع ميخهاي آهني، خرده هاي ريز صدف وانواع دربهاي نوشيدنيها اعم از مجاز و غيره در ابتداي ورود به دريا باعث ميشد كه حداقل يه 5 متري را به صورت بندري راه برويم تا بشود شنا كرد. اين بود كه باز هم بواسطه دعاي خيرهمان دوستان پس از شنا و در هنگام نزديك شدن به ساحل پاهاي مبارك چنان زخمي شد كه كار به پانسمان و دوا گَلي رسيد.
كوتاه سخن اينكه در روز چهارم اقامتمان تصميم به رجعت به تهران نموده و رخت ولباس در كوله باري ريخته و به سمت تهران روانه شديم و در اينجا بود كه پي به مفهوم سخنان گوهر بارشاعر بزگ خيام برديم كه فرمود:
گويند كسان بهشت با حور خوش است
من ميگويم كه آب انگور خوش است
اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار
كه آواز دهل شينيدن از دور خوش است

و ما بر اين نكته اتفاق نظر پيدا كرديم.

نوشته شده توسط رضا 1:46 PM
Monday, August 23, 2004
 
تصميم
وقتي خستگي تو همه ذرات وجود آدم رسوخ كنه، وقتي از شدت دلتنگي و بي حالي رمقي براي گريه نداشته باشي، وقتي حس كني همه دنيا داره رو شونه هات سنگيني ميكنه، وقتي از نبودن گرماي دست كسي كه دوستش داري بغض گلوتو ميگيره، وقتي دنيا با همه بزرگيش واسه تو تنگ به نظر ميرسه، وقتي با نگاه كردن به يه شاخه گل سعي در فرار كردن از خاطراتت داري، وقتي تك تك نُتهايي كه ميزني همه فقط يه صدا ميدن، وقتي پرواز پرندها، صداي باد، نم نم بارون، معناي نگاه و خيلي چيزاي ديگه كه همه جلوه هاي زيبايي هستن برات رنگ و بويي نداشته باشن، بفهم كه اِشكال از خودته . بايد با حقيقت كنار اومد – بي تعارف –
ميدوني حقيقت هميشه اون چيزي نيست كه بخواد آرماني باشه و به دور از هر پليدي و سياهي.
حقيقت اينه كه اين روزا اگه همرنگ جماعت، جماعتي كه اطراف تو هستن نباشي، ول معطلي – شرمنده –
آره يا بايد مثه عامه مردم فكر كرد، مثه اونا پوشيد، خورد، تفريح كرد و يا در حسرت يه گوشه دنج و ساكت، د ِق كرد. اينكه ميگم بايد دق كرد راست ميگم چون تقريباً همه جا رو آدمايي گرفتن كه ديدنشون كراهت داره. كسايي كه ظاهراً شبيه به خودت هستن ولي به طرز عجيبي با تو تفاوت دارن. تفاوت در بينش و نگرش. چيزايي كه به نظرت ارزش هستن زير يه علامت سئوال بزرگ قرار ميگيره و حس بدي به سراغت مياد كه راهي براي در رفتن از اون سراغ ندارم.
القصه، قبلاً هم بهت گفتم بهاي متفاوت بودن رو بايد بپردازي. اين تصميمي ِ كه گرفتي و به قول دون خوان " مسئوليت كامل تصميمت را به عهده بگير "

نوشته شده توسط رضا 10:17 AM
Thursday, August 19, 2004
 
ازبخت ياري ِ ماست
شايد
آنچه را كه ميخواهيم، به چنگ نمياوريم
يا از چنگ ميگريزد

نوشته شده توسط رضا 8:18 AM
Sunday, August 15, 2004
 
روز و روزگار

خيلي وقته كه دلم هواي يه سكوت مطلق رو داره. يه سكوتي كه توش بشه كمي هم به خودم فكر كنم. به كارام به زندگيم به آدمايي كه
دور برم هستن . به چيزايي كه زندگيمو تشكيل دادن. به موج به دريا به كوه به همه چيزايي كه زماني تمام وجودم رو تسخير كرده بودن. به عشق، رويا، شعر، كتاب.
زندگي بعضيا با آدماي دور و برشون حسابي متفاوته. اگه آدم دلش بخواد كه متفاوت باشه بايد بهاش رو بپردازه.
بعضيا از آفتاب فرار ميكنن، بعضيا دوست ندارن كه حرارت آفتاب تنشونو بسوزونه ميخوان كه هميشه زير سايه ابراي سياه باشن و به عمق تاريكي خيره بشن. بعضيا ديگه بوي اقاقيا مستشون نميكنه، ديگه با ديدن يه شاپرك آرزوهاشون پر نميكشه. ديگه قدم زدن تو شباي مهتابي لذتي براشون نداره. بعضيا ديگه نميتونن معناي نگاه رو درك كنن.
خسته شدم، از اين همه روز مرِگي كه تن پوش زندگي رو به تن كرده و به قلبم هجوم مياره، خسته شدم. به يه سري چيزايي كه برام ارزش بودن و الان در لابلاي كارهاي روزمره فرصت فكر كردن به اون رو ندارم، مديونم.
به خودم، عشقم، كتابام، سازم، دوستام. راستي چن وقته اينجوري شدم؟ تنها من ايجوريم يا همه عوض شدن . چرا ديگه تو نگاهها حرف عاشقانه اي نيست؟ چرا تمام مردم انقدر سرد و بي روح شدن؟ چرا همه چيز انقدر تصنعي شده؟ چرا براي هم فيلم بازي ميكنيم؟ چرا شيشه ماشينمونو يه روي گل فروشي كه با حسرت به آدماي دوروبرش نگاه ميكنه تا شايد يه نفر پيدا بشه و از اون يه شاخه محبت بخره، پايين نميكشيم؟ چرا وقتي فقط كارمون يه جايي گيره، ياد خدا و يا هر چيزي كه بهش اعتقاد داريم كه ميتونه حتي توانائيهامون باشه ميافتيم.
حسابي عوض شدم، ديگه با آدمي كه هرروز توي آينه ميبينمش دمخور نيستم، از ديدنش خسته شدم، جالبه كه قيافه آدم براي خودش هم تكراري بشه. ديگه ازاين كه هر كاري بخواي تو اين خراب شده انجام بدي يا پول ميخواد يا پارتي، حالم بهم ميخوره. نميدونم شايدم از نفس كشيدن بيزار شدم كه اينجوري دلم گرفته.
بگذريم
يادم باشدحرفي نزنم كه به كسي بر بخورد

نگاهي نكنم تا دل كسي بلرزد

راهي نروم كه بيراه باشد

خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را

يادم باشدكه روز و روزگار خوش است همه چيز رو به راه و بر وفق مراد است

و خوب،

تنها...تنها دل ما دل نيست...!

شعر از: سيد علي صالحي


نوشته شده توسط رضا 11:52 AM
Monday, August 09, 2004
 
يك سالگي
خوب به سلامتي منم بك ساله شدم و دچار حس خود يك سال بيني شدم! در اين مدت تو اين دنياي مجازي دوستان واقعي خوبي پيدا كردم كه هر كدوم به نوعي به من كمك كردن.
تشكر ويژه از كيوان بخاطر نظراتي كه درج ميكرد و نظراتي كه تلفني يا در حين چت كردن يا قدم زدن بيان مينمود كه كاملاً با هم در تضاد بودن.
تشكر خاص از سارا كه نوشته هاش خوب بود و ارزش دزدي داشت
نشكر ماماني از هاله عزيز كه خاله ناز منه
تشكر جالب توجه! از محمد كه نوشته هاش باعث ميشد حداقل به خودم اميدواربشم!!!
تشكر همينجوري از شهرام كه باعث شد با مجلات زرد آشتي كنم ( نيست نوشته هاش يه جورين...، آدم قدر مجلات زرد رو ميدونه)
تشكر ريتميك از امير بخاطر اينكه اسم وبلاگش جالبه!!!(مدولاسيونش!!! انتخاب من بوده)
تشكر تخصصي از ياشا كه چون 3 بار آدرس عوض كرد باعث شد HTML ياد بگيرم.
تشكرفرهنگي از وحيد بخاطر زحماتش در گردآوري مطالب براي كتاب وبلاگستان شهر شيشه اي
و خلاصه از همه برو بچ سپاسگزارم ( بابا اديب) كه هر كدوم يه جورايي بهشون بدهكارم از نوع معرفتي
مثه سكوت باران، مسافر،اژدهاي شكلاتي، خود شناسي و نخ سوزن(مخصوصاً ) ناگفته ها


نوشته شده توسط رضا 8:08 AM
Sunday, August 01, 2004
 
گلايه
منم بي هيچ سلامي كه اينم از خودت ياد گرفتم.
نميدونم چي ميخواي بگي يا منظورت چيه. ببين همه ما درد داريم، همه مشكل داريم، همه به نوعي زجر كشيديم ولي واسه چي؟ها واسه چي؟ من مثلاً بخاطر دوستم كتك خوردم ميگي حالا كه رفاقتي بين ما نيست برم بهش بگم كه تاوان كتك خوردن منو بايد بده؟
گوش كن يه چيزايي، كارايي يا هر چي كه اسمشو ميذاري 2 نفره است. و براي همين هم هر دو نفر رضايت دارن درسته؟ حالا اگه زماني خواستي بري بايد بهت چي بگم؟ چطوره براي لحظاتي كه با هم داشتيم قيمت تعيين كنم يا بيام برات مزاحمت ايجاد كنم؟ ميدوني مفهوم اين كار چيه؟
راحت بگم آدما راحتترين كاري كه ميتونن انجام بدن توجيه اعمالشونه. خوب پس نه براي من و نه براي تو اين كار سخت نيست. پس اگه تو نميخواي به زندگيت برگردي مشكل من نيست، خودت سعي كن با اين قضيه كنار بياي .
ميدونم الان هم كه اين نوشته رو ميخوني داري خودتو توجيه ميكني ولي اين توجيهي نيست كه به تو اين انرژيو بده كه به زندگي عادي برگردي. آدمايي كه در خاطراتشون و در گذشته زندگي ميكنن مانند همون زمان گذشته محكوم به فنا هستن.
بازهم ميشه از بوي اقاقيا سرمست شد،بازهم ميشه به آسمون چشم دوخت و به دنبال شكار شهاب بود. باز هم ميشه از گردو فروش سر پل، گردو خريد. بازهم ميشه بي مي مست شد و از حال رفت .
ميشه ولي تا بحال تو اينو خواستي؟
بخدا قسم كه هرگز نخواستي. باور كن كه لحظه لحظه زندگيت رو خراب ميكني و به باد ميدي و هيچ كسي هم باعث اون نيست جز خودت. گوش كن ببين چي ميگم اون روزها هم بهت گفتم ولي نخواستي بشنوي و شايد هم منو و حرفمو باور نداشتي. هميشه نبايد بره رام بود و مطيع. بعضي مواقع اصطكاكها باعث ايجاد انرژي و به تعالي رسيدن و به حد نهايت رسيدن ميشه. مثل كبريت و اينو تو از من دريغ كردي.
من ظلم كردم، باشه ولي تو چي؟ من به تو ظلم كردم ولي تو چي؟ تو هم ظلم كردي ولي ظالمتر از من بودي كه به خودت هم رحم نكردي و خودت خواستي كه بري.آره با اعمالت اينو به من فهموندي . تو هيچگاه منو درك نكردي و حتي به حرفم هم گوش نكردي.ميدوني حرفتو كه ميگفتي عاشق من بودي باور ندارم مگر نه اينكه عشق گذشتن از مرز وجوده؟ ولي عشق تو رنگ خودخواهي داشت و اين با باور من جور در نمياد.تو منو نه براي خودم كه براي خودت ميخواستي و اين در باور من نميگنجيد. تا حالا اين جوري به قضيه نگاه كرده بودي يا نه؟ حتم دارم كه نه، كه اگه نگاه ميكردي اون حرفو نميزدي.
كوتاه سخن اينكه اگه بازهم دلت ميخواد عذر خواهي كنم، براي آخرين بار و براي هميشه از تو عذر خواهي ميكنم بابت تمام چيزهايي كه به من دادي و چيزهايي كه ندادي.
اميدوارم رستگار باشي


نوشته شده توسط رضا 6:14 PM
 

Powered by Blogger

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.

(Best Weblogs) بهترين وبلاگ های ايرانیPersian Weblogs Listbest weblog service provider