حرفاي خودموني
Thursday, July 22, 2004
 
اومدن

وقتي بخواد بياد، مياد . چرا بي خود سعي ميكني جلوشو بگيري. اگه از اومدنش دلخوري، قبلش بايد به كاري ميكردي ولي وقتي ديگه ميخواد بياد هيچ كاريش نميشه كرد. حالا كه اومد خدا رو شكر ميكني و بعد از مدتها يه نفس راحت ميكشي تازه كلي هم باعث خوشحالي ميشه. آخ كه چه حس خوبي داره وقتي كه مياد . ميگن كه بعدش دنيا برات جلوه ديگه اي پيدا ميكنه . واسه اومدنش كلي آدم جمع ميشن و انتظار اومدنش رو ميكشن. همه صميمانه و با دلهايي سرشار از ذوق ديدن اون آمده! بيرون صف ميكشن تا زماني كه بياد. آره خوب اينم يه جورشه بعضي اومدنا باعث ميشه كه كلي از كساني كه به آدم ارادت دارن بيان و سعي كنن از اولين كساني باشن كه آمده را ميبينن و اين از افتخاراتشون باشه
منم امروز به دنيا اومدم تا خلايق از موهبت ديدن من برخوردار شوند
باشد كه از رستگاران باشند

نوشته شده توسط رضا 9:35 AM
Saturday, July 17, 2004
 
روند بيهودگي
بعضي وقتا ميشه كه حسابي دل آدم گرفته اس. از همه چيز خسته و اصلاً حال هيچ كاري رو نداره. هر چيزي به نظرش ناموزون و ناهماهنگ جلوه ميكنه. حس غريب يه بغض تو گلوي آدم، ناخودآگاه روزهاي ابري رو به خاطر مياره كه چشم انتظار بارون هستي و آسمون خساست ميكنه. اين روزا تو زندگي هر كسي هست ولي تعدد اونا با هم فرق ميكنه.
خوش به حال اونايي كه حتي در اون لحظه ها ميتونن نقاب لبخندي به چهره اشون بزنن و نمود اون روزا رو نشون ندن. خوش به حال اوناييكه اين روزا رو كمتر ديدن، آخه وقتي آسمون دلت ابري باشه حسابي از آدم انرژي ميگيره و حتي رسيدگي به كارهاي روزانه رو تحت الشعاع قرار ميده. خيلي همه چيز تو اين اجتماع خوب و منظمه، كافيه كه به اين حس هم مبتلا بشي! ديگه رسماً مخ آدم به تعطيلات ميره.
كاش ميشد تو اين روزا راه حلي باشه كه آدم براي مدتي، حتي كوتاه،  به چيزي فكر نكنه. ديگه كتاب خوندن هم تو اين مواقع دردي از آدم دوا نميكنه. شنيدن موسيقي هم كه ...
شخصاً وقتي اينجوري قاط ميزنم سراغ سازم ميرم و سعي ميكنم كه با اون باشم، ولي مدتيه كه حس ميكنم رابطه ام با سازم اونجوري كه دوست دارم باشه نيست. آخه حتي ساز هم حس خاص خودش رو ميخواد.
حتي نميتونم دلم رو با كلك هميشگي – روزنه اميد – آروم كنم. واسش شدم چوپان دروغگو.  نميدونم شايد يه روز رفتم و بدون هيچ نشونه اي سعي در ساختن زندگي كردم، اونجوري كه دوست دارم بدون هيچ گونه فشار و آداب و رسوم دست و پا گير مزخرف.


نوشته شده توسط رضا 2:01 PM
Sunday, July 11, 2004
 
يادش بخير

اون موقع هاكه تابستون ميشد يه شور و هيجان خاصي در فضا حاكم ميشد. انگار كه بعد از يه عمر از زندان آزاد شده باشم به استقبال تابستون و آزادي و دوري از مدرسه ميرفتم. بعد از آخرين امتحان با بچه ها دور هم جمع ميشديم و ميرفتيم پارك و يا همون دم در مدرسه با هم گپ ميزديم. اون وقتا واقعاً زندگي در جريان بود، آبي بود و غبار نداشت. دل بود و كسي به يادش نبود، به هواي ديدن كسي كه زماني قرار بود بياد، شباي پر ستاره تابستون به آسمون خيره ميشدم و دنبال ستاره خودم بودم. واقعاً چه دلخوشيهاي ساده اي براي زندگي بود. دل، دل بود و شكستن نميدونست هنوز غبار روزمرگيهاي ملال انگيز، اثري روي زندگي باقي نذاشته بودن ميشد كه با يه قاصدك نهايت آرزوها را خواستار بود و با صداي رودخانه به اوج آسمونا رسيد. با بي صيري انتظار عصرهاي تابستون رو كشيد و هر بعد از ظهر با سرعت سراغ بقالي رفت و با يه بستني شادي رو حس كرد.
يه زمونايي بود كه ميشد سراغ هيچكس رو از پستوي ذهن گرفت و جوابشو به آينده موكول كرد. آينده اي كه براي هر كسي در ذهن خودش روشنتر از روز بود. اون موقع هواي دل مه آلود نبود، اصلاً هواي ابري براي ذهن تعريف نشده بود.
من به زندگی کردن
رضایت دادم
به خاطر برگ ها
و به خاطر دوستانم
من به زندگی کردن
رضایت دادم
به خاطر تماشای لحظه ها *

و اين قطار عمر كماكان در حال رفتنه و به اميد رسيدن به روزهاي روشن، از لحظه ها گذر ميكنه.
--------
شعر از : بيژن جلالي


نوشته شده توسط رضا 5:17 PM
Monday, July 05, 2004
 
رفيق
ما يه دوستي داريم ( ما يعني اهالي وبلاگستان ) كه خيلي توپ مينوشت، عليرغم كار زيادش هرروز هم مينوشت.
ميشد از تو نوشته هاش بوي صميميت و عشق رو حس كرد، سادگي در گفتار همراه با خرده شيشه هاي دلچسب.
ميشد از دريچه چشماش و از جهان بيني اون به اون دنيا نگاه كرد و از موضوعي كه باعث عصبانيت همه ميشه، خنديد. هنرش در نوشتن، خيلي زياده و به نظر من هر نوعي كه مطلب بنويسه، خوب و كاملاً روونه.
به جرأت ميشه گفت از معدود اهالي وبلاگستانه كه براي نظرات خواننده هاش احترام قائل ميشه، وقت ميذاره و به اونا فكر ميكنه. اينو از پاسخ دادنهاش به نظرات ميشه فهميد.
خود من از اين نوشته اش خواننده پرو پا قرص وبلاگش شدم و از اون موقع به بعد هميشه مطالبش رو دنبال كردم.تو وبلاگش اتفاقات جالبي افتاد مثلاً بعضي ها! با گفتار قشنگشون و بازگو كردن مسائل خصوصيش سعي در جلب توجه و زياد كردن تعداد بازديد كننده هاي سايت خودشون دارن، ولي بازهم دمشون گرم كه آدرسي، نشونه اي، چيزي از خودشون باقي ميذارن ولي بعضي ديگه كه فقط عادت به دودوزه بازي كردن دارن فقط بلدن دري وري بگن و بدون هيچ نشانه اي از خودشون از قسمت نظر خواهيش برن. جالب اينجاست كه اين دوستمون حتي براي نظرات اونا وقت ميذاشت و پاسخشونو ميداد .
بگذريم، اين آقايي كه از محسناتش گفتم فعلاً ازپشت يك سوم رفته وفعلاً به خاطر علاقه زيادش به كاپوچينو بايد از اون جا سراغشو گرفت اين جور كه ميگه فعلاً هم قصد نداره كه بنويسه.
اميدوارم كه فعلاً، براي كيوان ِ ازپشت يك سوم در حد چند روز باشه.
آقا منتظر نوشته هاي جديدت هستيم.
------------

پي نوشت : بعضي از مطالب وبلاگش به انتخاب خودم: ( واقعاً همه مطالبش خوبه اينه هم در واقع مشتي است نمونه از خروار(
براي تو
ياد اون شبها به خير
بدون عنوان
زمين لرزيد
شبهاي بلند يلدا
مادر
پدر
ماها باختيم
براي او
تنهاييم

نوشته شده توسط رضا 12:07 PM
 

Powered by Blogger

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.

(Best Weblogs) بهترين وبلاگ های ايرانیPersian Weblogs Listbest weblog service provider