حرفاي خودموني
Saturday, June 26, 2004
 
نمايشگاه
چند روزه كه حسابي كارام زياد شده . هزار جور كار ريخته سرم كه حسابي هاج وواج موندم كدومشو انجام بدم حتي الويت بندي هم نميشن. وقتي چند تا رئيس داشته باشي همين وضع هم پيش مياد و در ضمن همشون انتظار دارن كه همه كارها درست و به موقع انجام بشه.
حالا در گير و دار اين برنامه ها نمايشگاه هم بايد رفت! البته اين يكي شخصيه ولي به هر حال كار مهميه!!!
امسال نمايشگاه مثل سالهاي قبل بود با ابن تفاوت كه يه سري از شركتها! هستن كه 4 تا ماشين وارد كردن و هر سال هم ميان و ماشيناشونو به رخ مردم ميكشن و ميگن همين امسال اينا توليد ميشه و ارزون هم هست و كلي از محاسن اونا تعريف ميكنن و باز هم سال بعد ميان با يه سري افراد ديگه! ولي همون ماشينا. امسال شكر خدا چن تا از اين شركتها نبودن و جاشون رو به شركتهاي مشابه دادن، به هر صورت همين قدر كه آدم رو از ديدن ماشينهاي سال قبل محروم كردن! خودش نعمته. يه چيزي هم هست مثلاً ماشينهايي كه تو خيابونامون مثه پشگل! زياد شدن از همه بيشتر بازديد كننده دارن! و اين برام جاي سئواله كه چرا اينجوريه؟
ما تا زماني كه رسماً نقش مونتاژ كارها رو بازي ميكنيم، عمراً در اين صنعت پيشرفت نميكنيم. من نميدونم چه اصراريه وقتي كه پفك سازي در اين مملكت سودش از اتومبيل سازي بيشتره به زور سعي ميكنيم كه ماشين توليد كنيم اونم با قيمتهايي كه واقعاً با وضعيت اقتصادي اكثر افراد جامعه همخوني نداره. يا ما رياضياتمون ضعيفه و فكر ميكنيم كه قيمتهاي ماشينها زياده و يا زيادي از زندگي پرتيم. البته از اون جايي كه ( از كجا؟ ) ايرانيها عمراً حاضر نيستن كه قبول كنن اشتباه كاري رو انجام ميدن پس هم توليد كنندگان! اتومبيل ( امضاء كنندگان قرار دادها با شركتهاي خارجي ) و هم خريداران محترم ( عامه مردم ) هيچ كدام اشتباه نميكنن و اشكال ازممالك فرنگ ميباشد! كه حاضر نيستند با قيمتهاي كمتر با ما قرارداد ببندند.
به هر حال نمايشگاه براي ديدن ماشين هم كه نباشه براي ديدن انواع مد لباس در اين ابتداي تابستان خوبه كه لااقل زياد اُمُلي لباس نپوشيم و در ضمن يادمون نره كه ديدن بعضي چيزها براي چشم خاصيت داره!!!

نوشته شده توسط رضا 4:40 PM
Tuesday, June 15, 2004
 
آدم قبلي
رفتن سخته، دل كندن در واقع جون كندن ِ. ميدوني اصلاً حالم از هر چي حس و رمانتيك بازي و اين حرفاست به هم ميخوره. دلم ميخواد برم يه گوشه دنج و تا ميتونم زار كه نه، عر بزنم. آخه كه چي هر كار بخواي انجام بدي يه سدي جلوش وجود داره.
ميدوني دارم از تو ميگم از تو ديوونه اي كه با 30 سال سن، قد يه چارپاي نجيب! هم حاليت نميشه. بسه بابا ديگه بسه . نميدونم تا حالا يه بار، فقط يه بار شده بشيني حسابي به خودت و زندگيت، آدماي دور و برت و خلاصه همه چيزهايي كه جهان بيني تو رو ساختن فكر كني؟جدي ميگم اگه فكر كردي و هنوز كه هنوزه ايني هستي كه ميبينمت پس دمت گرم كه يه سور به مجموع ديوونه هاي جهان زدي. آره بايد بري، بري و بي خيال همه چيز بشي و ديگه به هيچي دل نبندي. بايد به همون طرفي بري كه ابرها ميرن . با باد برو و اگه خواستي زماني فكر كني به دست باد بسپرش كه ببرش هر جايي غير از جايي كه هستي.
بشين غروب و دريا و موج نگاه كن و بي خيال باش. ميدوني شايد خوردن قهوه، تنهايي هم حال بده، ميتوني فال ورق بگيري و اگه بد اومد سريع بهم بريزيش و سرنوشتتو درست كني اونجوري كه دوست داري!
يادته خيلي كارها هست كه دوست داشتي انجام بدي، حالا وقتشه راحت برو سراغ علائقت، واسه خودت زندگي كن وبه آرزوهات برس. يادته ميخواستي يه شب تو كوهها باشي و تا صبح ببيني چند تا ستاره ميتوني بشمري، يادته ميخواستي يه روز برفي بزرگترين آدم برفي كه تا حالا هيچ كس نديده بسازي ، يادمه ميگفتي با يه كوله پشتي ميتوني همه جا بري و يه جفت كفش اضافه و يه قوري كوجيك و اين جور چيزها تمام مايحتاج تو براي زنده بودنه. الان چي؟ هنوزم سر حرفت هستي؟
شايد تو مُردي و من خبر ندارم، آخه اون آدمي كه من ميشناختم اينجوري نبود سرشار از انرژي بود. تنهايي ميتونست قد 40 نفر آدم سرو صدا راه بندازه و خوش باشه. راستي چي شد كه اينجوري شدي؟ عاشق شدي و نرسيدي يا عاشق شدي و فهميدي بيراهست يا نه، رفتي تو مود ِ عرفان و انزوا اين حرفا، يادت رفت كه اينا همه حرفه، كشكه.
بگذريم دلم برات تنگ شده، نه براي تو كه الان ميبينمت، براي تو كه ميشناختمت. دلم واسه اون روزات پر ميزنه. واسه اون روزايي كه غم نون نداشتي و خودت بودي غرورت و يه عالمه بهونه براي دلخوشي و خودت بودي وآرزوهات .
يادش به خير






نوشته شده توسط رضا 10:40 AM
Tuesday, June 08, 2004
 
ياد

بازهم امروز دلم به ياد تو بود. ميدوني هر وقت نيستي نبودنت را از نزديكترين فاصله حس ميكنم و
اگر با هر قدمي كه بر ميدارم صداي پايت را بشنوم حاضرم دنيا را بدون همسفر پياده طي كنم.
روزگار بازي قشنگي شروع كرده، شايدم قبل از بدنيا اومدنم شروع كرده بوده و من حالا وارد اين بازي شدم.
شايد خواب باشه، شايد نشستن شبنم صبحگاهي روي گلبرگها نازك رزهاي حياطمون از اين بازي بيشتر حقيقت داشته باشه، شايد يه روزي بفهمم كه الكي دلم خوش بوده و هوا، گلها و همه چيزهاي اطرافم واقعاً به همون صورتي بودن كه قبلاً هم، از سالياني خيلي پيشتر از من بوده است، ولي من در لحظه زندگي ميكنم و اين لحظات رو دوست دارم، به قول سهراب:
زندگي آب تني كردن در حوضچه اكنون است
بازهم لحظاتم خوب شده ولي نميدونم تا كي اينگونه خواهد بود. دلم ميخواد حتي اگه خواب باشه، تعبيرش تو باشي، تو باشي تا وقتي كه خوابم، تا وقتي كه موسيقي در جريان است، تا زماني كه هميشه اينطوري باشه، پر از انرژي ِ ناب زندگي.
موسيقي درونت را چه كسي مينوازد
كه صداي سكوتش هستي ام را گرفته است
چه مضرابهاي ظريفي تو را به خانه ام آورده است؟
امروز قفسها را ميگشاييم
براي آزادي پرندگاني كه رسم كرديم
و هزار دانه از طلا نقش ميكنيم
براي آفرينشي تازه
آسمانها و منظومه هاي نو
سالها آهنگ تو را ننواخته بودند
چه خوب شد آمدي
آوازت را بخوان
در اين فصل


---------
كاريكلماتور: پرويز شاپور
شعر: گيتي خوشدل

نوشته شده توسط رضا 4:17 PM
 

Powered by Blogger

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.

(Best Weblogs) بهترين وبلاگ های ايرانیPersian Weblogs Listbest weblog service provider