حرفاي خودموني
Wednesday, May 26, 2004
 
وجدان
مرد رو به درختای قدیمی و بزرگ باغ روی تختی چوبی لم داده بود. صدای رودخونه که درست از پشت سرش عبور میکرد همراه با صدای باد وقتی که لای برگهای درختا مپیچید، آهنگ زیبایی رو اجرا میکرد. قلیون و قوری چای به همراه چن عدد خرما، همدم او بود. پک عمیقی به قلیون زد و دود اونو به طرز خاصی بیرون داد بعد هم یه قلپ از چای تازه دمی که همراهش بود بهمراه خرما خورد و بازهم چشاشو بست و به قلیون پک زد. تمام خاطرات چن روز گذشته از جلوی چشاش رد میشدن چیزه جالب و خوبی بین این خاطرات نبود . تنها بود، حتی با نامزدش هم، دمخور نبود. شاید اشکال از اون بود. خودشم نمیدونست پس چرا با اون مشکل داشت و لی اصلاً دوریشو نمیتونست تحمل کنه ؟ چرا؟ احساس میکرد روانی شده، حس بدی داشت نمیدونست باید چیکار کنه، بازهم یه قلپ چای خورد. سعی کرد به صدای آب توجه کنه و از همه چیز دل بکنه و برای مدت کوتاهی جایی باشه که این حرفا، اونجا مفهوم نداشته باشه. ولی بازهم فایده نداشت. از خودش عصبانی بود، حس میکرد هیچ کاری برای انجام دادن نداره و باید همونجور بشینه و به قول معروف گذر عمر رو تماشا کنه. حسابی لجش گرفت تصمیم گرفت افکار پراکنده اش را مرتب کنه . تازه متوجه شد که کارهای زیادی برای انجام دادن داره ولی انگیزه ای نداره . بازهم چای و بازهم قلیون. داشت به این موضوع فکر میکرد که روزهای اول حسابی عاشق بود، هرروز برایش مفهومی جدید از لطافت زندگی داشت، هر روز به بهانه ای خوشحالتر از روز قبل بود ولی حالا نیست. آدما همون ها بودن با همون شکل و شمایل و با رفتاری به مراتب بهتر از اون روزا ولی او دلگیتر از روز قبل. قطره اشکی از گوشه چشمش روی گونه اش سرازیر شد.
با فشار اندکی که به بازوانش اومد از خواب بیدار شد حسابی یخ کرده بود. با نگاهی که به چشمان معصوم و زیبای او، گویی حرارت عشقش زبانه کشید. او را در آغوش گرفت و به آرام زمزمه کرد:
دوستت دارم

نوشته شده توسط رضا 3:02 PM
Wednesday, May 19, 2004
 
درس زندگی

دراز است شب بيداران، دراز است راه فرسودگان
دراز است سير حيات بى‏مايگان كه ندانستند آيين نيك را
در سفر اگر كسى بهتر از خود يا برابر با خود نيافتى تنها برو
با بى‏مايگان منشين
اگر بى‏مايه‏اى يك عمر با خردمندى نشيند راه درست را نخواهد شناخت
چنانكه قاشق مزه آش را
اهل فكرت حتى اگر يك دم با خردمندى نشينند
زود آيين (نيك) را دريابند
چنانكه زبان مزه آش را
---------------
بر گرفته از تعالیم بودا



نوشته شده توسط رضا 8:30 AM
Saturday, May 15, 2004
 
امروز بعد از مدتی دوباره به اینجا برگشتم که بازم تو این دنیای مجازی حرف بزنم. این مدت که نبودم انقدر اتفاقای جورواجور و در عین حال بی ارتباط برام پیش اومده حسابی قاطی کردم. از بازجویی و تنهایی مفرط و دیدن چند تا ازدوستان تا امتحان کارشناسی ارشد و دعوا و...
انقدر اوضاع به هم ریخته بود که تصمیم گرفتم کاری نکنم تا هر چی میخواد پیش بیاد. حتی دو خط شعر هم نتونستم بخونم چه برسه به کتابای درسی اونم وواسه من که میخوام تغییر رشته هم بدم! خوراکم شده بود سیگارو قرص آرام بخش و گشنگی کشیدن.
تو اون روزای وحشتناکی که داشتم یه روز تصمیم به مبارزه گرفتم با خودم گفتم یه شیر مرده بیرون قفس از ده تا شیر زنده توی قفس بهتره. این بود که توکل کردم و سعی کردم که هر طور شده با چیزی به نام تقدیر مبارزه کنم چون به عنوان یه انسان زورم میومد که صبر کنم تا همه چی مثه یه دستورالعمل از پیش نوشته شده برام پیش بیاد . دوست دارم که خودم هم در سرنوشتم نقش داشته باشم و همه چیزو به گردن قسمت نندازم. انرژی که برای این کار گذاشتم تا سر حد جنون به من فشار میاورد ولی از اینکه بخوام الکی سرمو جلوی کسی خم کنم بدم میاد اینه که منم از رو نرفتم. تقریباً همه کارها درست شد و الان نسبتاً راحت شدم و دیگه میدونم که در نتایج کارهام، خودم هم تأثیر گذار بودم. به این نتیجه هم رسیدم که بعضی اوقات مسائلی که برای آدم پیش میاد انقدر بزرگ و حیرت آوره که حتی آدم به نزدیکترین دوستش هم نمیتونه بگه و با کسی مشورت کنه و باید یه تنه به مبارزه بره . سعی کردم که لحظات بد رو به لحظات خوب تبدیل کنم و با غرور به اونا نگاه کنم. یکی از لحظات بسیار خوبی که داشتم بعد از امتحانی بود که تقریباً تمام انرژیمو از من گرفته بود. بعد از امتحان یه گیلاس شراب ناب ِ قدیمی اونم توی خونه ای که شصت سال از عمرش میگذره و هنوز هم با همون سبک و سیاق قدیمی مبلمان شده، هدیه ای بود که به من داده شد.
تو این مدت خیلی ها رو شناختم و کسانی رو دیدم که زمانی به ظاهر دوست بودن و الان شمشیر رو از رو بسته بودن ولی با تمام قوا سعی میکردم که پیروز مبارزه ای که ناخواسته واردش شده بودم من باشم و الان تقریباً اون مبارزه به نفع من تموم شده و اینم فهمیدم که هنوز هم قدرت انجام دادن خیلی کارها رو که حس می کردم دیگه توانی برای انجام اونا ندارم، دارم. فقط این مدت شرمنده سازم بودم حتی برای یک لحظه با اون نبودم ولی میدونم که منو درک میکنه و میبخشه.
امروز، اولین روز از بقیه زندگی ِ منه.

نوشته شده توسط رضا 12:59 PM
 

Powered by Blogger

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.

(Best Weblogs) بهترين وبلاگ های ايرانیPersian Weblogs Listbest weblog service provider