حرفاي خودموني
Tuesday, March 30, 2004
 
همراه
یادمه که به من از نو شدن گفتی، از تازه شدن و از از پوست انداختن.
میدونی این کار چقدر سخته؟ میدونی که این کارا یه حس تازه ونو میخواد؟ میدونی که خودم هم از این وضعیت کلافه شدم و دلم میخواد هوار بزنم؟
میدونم که اینا رو خوب میدونی چون برای نو شدن همیشه کنارم بودی و با گرمای دستات و حرفای قشنگت به من توان این کارو میدی.
مدتها بود که توان حرکتی که قدری هیجان داشته باشه رو نداشتم، حسابی مسخ شده بودم و با نگاهی نگران داشتم به ذره ذره پوسیدنم نگاه میکردم ولی تو با حس ِ بودنت در کنارم، به من توان این کارو دادی، از تو متشکرم.
فنجون قهوه دستم بود و به شکلهای مختلفی که ذرات قهوه در اون تشکیل داده بودم نگاه میکردم. جالبه که همه شکلها برام تجسمی از تو بودن، فنجونُ گذاشتم رو میز و به آسمان خیره شدم، تو بودی.لابلای صدای باد، طنین سحر انگیزصدات قایم شده بود. در تمامی ذرات هستی وجود تو مستتر بود. میدونی به چه نتیجه ای رسیدم؟ چشمام بسته بودن ونمیدیدم و یا شاید هم نمیخواستم ببینم.
این روزا دارم تمرین درست دیدن میکنم.
چشمها را باید شست
جور دیگر باید دید

سازم با اقتدار تمام گوشه اتاق بود. با صداش چطوری؟ چشامو بستم و پنجه هامو به آرامی روی سیمهاش به حرکت درآوردم. یاد اون روزی افتادم که کنار دریا بودیم وبا شنیدن صدای سِحرانگیزسازِ اون نوازنده ناشناس، حس ِ خوبی در من بوجود آمد و اون لحظه که تکیه دادم به درخت و رو به آفتاب نشستم و خواستم که این شوق در وجودم زنده بمونه. اون شوق جاشو به ناامیدی داد و بازهم تو به کمکم اومدی و همراه من بودی و شوق من شدی. نمیتونستم احساسمو بیان کنم که تو برام گفتی: " آنجا که سخن بازمی ماند، موسیقی آغاز میشود" و چه بیان شاعرانه و قشنگی گفتی. و برام دلنوازترین موسیقی زندگیم رو ساز کردی و از من خواستی که درست به اون گوش کنم
قشنگ یعنی
تعبیر عاشقانه اَشکال

از اون روز سعی در درست شنیدن آهنگ زندگی کردم و هر زمان که از گام آهنگ زندگی خارج میشدم، به من کمک میکنی، بازهم از تو متشکرم.
صدای ساز منو اون بالاها، جایی که تو هستی، برد.


نوشته شده توسط رضا 10:37 AM
Monday, March 15, 2004
 
نو شدن
داشتم دفتر خاطراتم رو ورق میزدم و این آخر سال یه جورایی با خاطراتم خلوت کرده بودم. شب بود و هوا هم سرد شده بود، یه بلیز گرم تنم کردم و رفتم رو بالکن و نشستم رو صندلی و در حالی که چای میخوردم خاطراتم رو مرور میکردم. یه هو سنگینی نگاهت رو حس کردم، سرمو بالا آوردم و دیدم که تو هم اومدی اینجا. باز هم با همون نگاه همیشگی به من نگاه میکردی. نمیدونم تو چشات چه چیزی وجود داره که من هر موقع نگاه میکنم انگار که به خود ِ خودم میرسم و اون بوی عطر خوبی که همیشه همراه توست ، یه جورایی یه حس مرموزی به من میده که هیچ وقت نتونستم بیانش کنم. اومدی کنارمن و روی صندلی که به طرف درختای قدیمی و بزرگ حیاط هست نشستی و شروع کردی از بهار و تازگی حرف زدن، بهم از نو شدن و پوست انداختن و دور ریختن خاطرات بد گفتی و گفتی که زندگی با امید بایدهمراه باشه . وای که چقدر حرفات روشن و خوب بودند، با لهجه خاصی که از هیچ کس دیگه تا حال نشنیدم. حرف زدنت مثه راز و نیازه، اونم نه راز و نیاز معمولی، یه جورایی مثه راز ونیاز آدمایی که با دل پاک توی یه معبد دور دور دور، دارن مناجات میکنن. حسابی گرم صحبت بودی و من در هراس از اینکه بخوای بری، دوست داشتم عقربه ها بالاخره برای یک بار هم که شده از عادت حرکت کردن دست بکشن و صبر کنن. وقتی نگات میکردم حس میکردم که همه دنیا دارن دور تو میچرخن و مثه خورشید تو روشنی بخش و دلیل زندگی هستی. وقتی به آسمون نگاه کردی، خیلی دوست داشتم بدونم به چی فکر میکنی که چشات بارونی شدن، بعدش به من نگاه کردی و گفتی که هوا خیلی سرده برو تو اتاقت بخواب، منم الان میرم و زودتر از من رفتی.
با صدای بارون که به برگهای درختا میخورد، از خواب بیدار شدم و با نگاه کردن به چند شاخه گلی که توی لیوان پر از آب، روی میز بودن، اشک تو چشام جمع شدن. میدونستم که تو هیچ وقت منو تنها نمیذاری و با یاداوری حرفات که برام از نو شدن گفته بودی، فهمیدم که چه تعبیر قشنگی از بهار و تازگی کردی. در حالی که امید دیدن دوباره تو رو داشتم،چرغ بالکن ُ خاموش کردم و رفتم که بخوابم.

نوشته شده توسط رضا 9:24 AM
Saturday, March 06, 2004
 
زندگی و موج
هوا بدجوری مه آلود بود. از سمت دریا چنان نسیم خنکی میومد که احساس میکردم تمام وجودم داره با خنکی خیلی مطبوعی جون میگیره. این روزا اینجا خیلی شلوغ شده بود و جمعیت موج میزد، ولی خوشبختانه محلی که من اونجا بودم تا نزدیکترین ویلای بعدی 10 دقیقه پیاده راه بود و به همین خاطر هم شلوغی جمعیت اذیتم نمی کرد.
تا اونجایی که میتونستم ریه هامو از هوای مرطوب و خنک ساحلی پر میکردم. من شب کنار دریا بودن و شنیدن صدای امواج رو خیلی دوست دارم به همین خاطر تصمیم گرفتم که شب برم کنار ساحل و با خودم خلوت کنم.
بعد از ساعت 10 شب، اومدم کنار ساحل و حسابی به تاریکی دریا خیره شدم. صدای امواج همراه با باد خنک حسابی با هم جور شده بودن و یه هارمونی ِ زیبایی داشتند. با چوبهایی که با خودم آورده بودم یه آتیش کوچیک درست کردم و زل زدم به تیرگی دریا. دریا برام همیشه یه جورایی مظهر اقتدار و زیبایی هست. نمیدونم چرا ولی کاملاً احساس یکی بودن با دریا در ذهنم پیدا شده بود. حس میکردم که زندگیم مثه یه موجه، یه شروعی داره و به سمت نیستی پیش میره . به نظرم غایت یه موج رسیدن به ساحل و تمام شدن در اونجاست و بعد از اون، انگار نه انگار که زمانی موجی بوده که در مسیر رسیدنش به ساحل چه فرازها و نشیبهایی رو دیده. برام جالب بود که غرش موجها که به ساحل میرسیدن شبیه به صدای کسانی است که وقتی به هدفشون نزدیک میشن از روی خوشحالی نعره میزنن و به وجد میان. چه قدر دوست داشتم که هدف واقعی در زندگیمو میدونستم، در اون صورت میشد که تمام نیرومو به سمت اون هدف و برای رسیدن به اون متمرکز کنم و به در اون صورت زندگی برام جذابیت خوبی پیدا میکرد.
صدای خورد شدن چوبها که در آتش میسوختن، منو به خودم آورد. وقتی برمیگشتم، فکرم حسابی مشغول این بود که هدف از زندگی چیه.

نوشته شده توسط رضا 3:42 PM
 

Powered by Blogger

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.

(Best Weblogs) بهترين وبلاگ های ايرانیPersian Weblogs Listbest weblog service provider