حرفاي خودموني
Sunday, February 29, 2004
 
بارون میومد
صورتمو به شیشه چسبونده بودم و خنکای شیشه با گرمی هوای اتاق وهمینطور موزیک ملایمی که پخش میشد حس و حال عجیبی بهم میداد. چراغ خاموش بود و فقط روشنایی شعله های آتش تنها روشنی بخش محیط بود. به سازی که گوشه اتاق بود نگاه کردم، اونم تنها شده یود، مدتی بود که با هم حس نمیگرفتیم، نه اون صداش خوب در میومد نه من پنجه هام قدرت قدیم رو داشتند.
به آسمون نگاه کردم، هیچ نشانه ای از ماه نبود، قطره های باران روی شیشه، بازی قشنگی با هم راه انداخته بودند، مارپیچی بازی میکردند و سُر میخوردند تا پایین. صدای ناودون آهنگ این بازی اونا بود.انتظار یه چیز مبهمی کاملاً تو وجودم رخنه کرده بود،خیلی بی قرار روی شیشه با انگشتام ضرب گرفته بودم . طاقتم تموم شد با سرعت از پله ها پایین اومدم و رفتم تو حیاط زیر همون درخت بیدی که زمانی تا صبح شنونده حرفای ما بود. چقدر دوستش داشتم . روی یکی از صندلیهای نمناک که زیر درخت بود نشستم. حالا با چند نفس عمیق بهتر میشم، ولی نه، نفس هم دیگه یارای پاک کردن غبار رواز دلم نداره. همونطور بی قرار بودم با خودم گفتم برم تو فضای باز زیر بارون دراز بکشم، یه لحظه احساس خوبی بهم دست داد. چند لحظه بعد زیر بارون دراز کشیده بودم و با چشمانی باز به آسمون نگاه میکردم. چقدر آسمون و دوست دارم خصوصاً زمانی که اشکاشو با لطافت به زمینیها هدیه میده.
تا حالا انقدر خودمو بالا احساس نکرده بودم حس کردم انقدر سبک شدم که دارم از بالا به ریزش بارون نگاه میکنم. مدتی در اون حال بودم و بارون هم بند اومد. وای چه باد خنکی، جداً احساس میکردم مثه یه پر سبک شدم و دارم با باد حرکت میکنم، بازی باد منو با خودش به دوران بچه گی، زمانی که از درست کردن یه آدم برفی به اندازه داشتن تمام دنیا لذت میبردم، برد. احساس سرمای زیبایی میکردم، به اتاق برگشتم. نوای موزیک به استقبالم اومده بود، جلوی شومینه رو زمین نشستم و به شعله ها خیره شدم عجب رقص قشنگی داشتند. سازُ به نرمی دستم گرفتم، احساس میکردم چقدر ازش تو این مدت فاصله گرفتم. حس عجیبی داشتم، تمام بغض این مدتُ در پنجه هام جمع کردم و با تمام حس شروع به نواختن کردم.
احساس میکردم سیمهای ساز هم تمام حرفای نگفته در این چند ماه را با تمام وجود فریاد میزنند.
بازهم بارون گرفت
ومن رها بودم
رهای ِ رها


نوشته شده توسط رضا 3:43 PM
Tuesday, February 24, 2004
 
دوست دارم با رقصی همانند رقص زبانه های آتش بمیرم



نوشته شده توسط رضا 5:30 PM
Wednesday, February 18, 2004
 
به چه نرمی دستم را گرفتی و به چه سختی دلم را شکستی
به چه شوقی منتظر آمدنم بودی وچه بیتابانه انتظار رفتنم را کشیدی
با چه ذوقی سفره دلم پیش تو باز کردم و با چه ضربتی جام عشقم را شکستی
با چه حالی نزدت آمدم و چگونه حضور زیبایت را برایم حرام کردی
با چه شوقی نذر کردم و با چه نفرتی به آن، پشت
آن روز چقدر آفتابی و گرم بود وامروز چقدر مه آلود و سرد
آن روزها، آرزوهایم بسیار و دلم امیدوار و راه هموار وهمراه، باقی
امروز، آرزویی بیش ندارم و دلی شکسته و کوره راهی تاریک، به تنهایی
آن روزها خورشید و ماه را به نظاره مینشستم وبه آوای عاشقانه دلم گوش فرا میدادم و زیبایی ها را تا اوج با تو بودن امتداد میدادم وانتظار خورشید را در گستره رویایی چشمانت به شوق مینشستم
واین روزها سیاه شدن گذشت زمان را در تقویم نگاه میکنم و به آوای جغد شومی که در دلم لانه کرده اشکهایم را پنهان میکنم و پلیدی ها را تا شکسته های دلم به درد مینشینم و حتی تکه ابری به جا مانده از باران را در ظلمات این آسمان سیاه نمیبینم.
چشمانم را میبندم و دنیا را به خاموشی مینشینم و تا پدیدار شدن مجدد گرمای عشق و امید، نفسها را میشمارم
تا دم واپسین

نوشته شده توسط رضا 5:36 PM
Sunday, February 15, 2004
 
« حسرت همیشگی »

حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه میکنی
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود

« قیصر امین پور »

نوشته شده توسط رضا 2:48 PM
Thursday, February 12, 2004
 
کوتاهترین، غم انگیزترین و عاشقانه ترین داستان جهان :
دو تا خط موازی بودن که همدیگرو خیلی دوست داشتن
ولی .....

(متاسفانه اسم نویسنده اش یادم رفته)
-----------------------
سه شنبه شب که مراسم آتش بازی درمیدون نور بود فرصتی شد که یه سری عکس بگیرم.



مجموعه کاملش هم میتونینآلبوم شخصی ببینین

نوشته شده توسط رضا 10:06 AM
Saturday, February 07, 2004
 
دیروز وسط کلاس بودم که یکی از آدمای اداری اومدبه استادگفت که شما باید کلاساتونو تا24 بهمن تموم کنید چون ما آزمون داریم و دیگه آموزشگاه باید برای این مهم آماده بشه !
هر چی اصرار که اول ترم قرار بر 26 بهمن بود و همونطوری برنامه ریزی شده و این حرفا، اصلاً قبول نکرد" آقا فوق العاده بذار، آقایون و خانوما مشکل خودشونه که کار دارن یا کلاس دارن! برنامه آموزشگاه عوض شده! "
فعلا قبول کردیم تا به موفع یه حالی به اینجا بدیم.
ولی منظورم این بود که اصولاً ما جهان سومی ها ، همیشه همینطوری هستیم.هدف اصلیو ول میکنیم و یه عالمه چیزای بی اهمیتو بهش بها میدیم. بنده خداها اومدن اینجا واسه کنکور کارشناسی ارشد درس بخونن، بعد میگن که برنامه ما!!! عوض شده و آزمون داریم. کشورهای اروپایی هواپیما میسازن دو میلیون نفر آدمو از همه جای دنیا مبیره عربستان واسه مناسک حج؛ اونوقت اونا رو زمین صاف، انقد ازدهام و شلوغی راه میندازن که 250 نفر کشته میشن. یه زلزله 5.5 ریشتری یه جا میاد 2 نفر کشته میده تو ایران 50.000 نفر، چون اصلاً اصول مهندسی رعایت نمیشه بعد مرده هامونو با بنز الگانس میبریم بهشت زهرا، چرا؟لابد به خاطراینکه روحشون آزرده نشه! بعد در بیمارستانامون که باید آمبولانس ها خوب باشند، انقد داغون هستند که بیمار علاوه بر بیماریش، دچار شکستگی هم میشه.
خلاصه که بد جوری اصل کاریو ول کردیم و چسبیدیم به ظاهر سازی

نوشته شده توسط رضا 3:16 PM
Tuesday, February 03, 2004
 
یک ساعت به هم زل زده بودیم
- حرفی بزن ، چرا ساکتی؟
- گفتم، نشنیدی، برو

نوشته شده توسط رضا 12:24 PM
 

Powered by Blogger

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.

(Best Weblogs) بهترين وبلاگ های ايرانیPersian Weblogs Listbest weblog service provider