حرفاي خودموني
Saturday, January 31, 2004
 
جشن سده
سده به معناي «ظهور و پيدايي» است. جشن سده، كه در شاهنامه، در بخش پادشاهي هوشنگ از آن گفته شده، نماد پيدايش آتش است كه گرم و حيات بخش است و سرچشمه تحولاتي شگرف در زندگي بشر.
جشن سده در واقع، جشن چله خورشید است، یعنی چهل روز از شب یلدا ، شب تولد خورشید گذشته است که آن را جشن می گرفتند و آتش به پا می کردند و این جادوی گرم کردن جهان به شمار می آمده است. چله که سردترین موقع سال است، در این زمان تمام می شود و پس از آن زمین نفس می کشد و در چله بعدی از سرما کاسته می شود. آتش روشن کردن به نوعی جادوی باز آوردن گرمای خورشید به شمار می آمده است. مثلا پرنده ها را نیز آتش زده و رها می کردند و همه این مراسم برای تسریع حرکت خورشید بوده است جشن سده از آيين هاي اساطيري است. در اين داستان، مي توان افسانه مربوط به طوفان را باز شناخت. قهرماني در كوهستان (يعني ابر)، اژدهايي عظيم را به هلاكت مي رساند. چون اين اژدها، جهان را تيره و تار ساخته بود. ابتدا سنگي (يعني رعد) به سوي اژدها پرتاب مي كند و آتش (يعني برق) مي افروزد و جهان را فروغ مي بخشد و سرانجام آتش را از مخفي گاهش بيرون مي كشد و به مردم مي سپارد و تحولاتي جديد در زندگي مردم ايجاد مي شود. بيشتر محققان، بر اين گمانند، كه آيين سده از آيين هاي بازمانده از اقوام بومي فلات ايران است، كه پيش از مهاجرت آريايي ها در آنجا ساكن بودند. سده بزرگ ترين عيد اجتماعي ايران است. آتش افروزي، سيماي اصلي جشن سده است. در برگزاري اين آيين يعني جمع كردن هيزم و برافروختن آتش همه مردم مشاركت داشتند. همگان به صحرا مي رفتند و كوهه هايي از بوته فراهم مي كردند و معتقد بودند، كه اين آتش، بازمانده سرما را نابود مي كند. گردآوري بوته ها وظيفه اي عمومي محسوب مي شد.
---------------------------------------
به هر صورت جشن سده که دیروز در کوشک ورجاوند برگزار شد، فوق العاده خوب بود. من تا دیروز آتش به اون بزرگی ندیده بودم، حرارتشو میشد از 30 متری هم حس کرد. واقعاً چقدر زیبا بود موقعی که زبانه های آتش بالا میرفتن و چه رقصی داشت شعله های آتش،ارتفاع شعله آتش حداقل 20 متر میشد .واقعاً یه جورایی آدمو سحر وجادو میکرد، مخصوصاً اون همه آدمی که اونجا بودن و همه زل زده بودن به شعله های آتیش، واقعاً جای همه دوستام خالی بود.دیروز اگه اونجا بودید میدیدین که واقعاً آتش برای ما ایرانی ها واقعاً مقدس و پاک هست و اینکه مردم چه حال و هوایی داشتن.دیروز طی مراسم خاصی آتش روشن شد و چقدر زیبا موبدان با جامهای کوچک که در آنها آتش روشن بود به همراه دخترانی که همگی لباس سفید بر تن داشتند و دف می نواختند به دنبال موبدان تا جایی که قراربود آتش بزرگ را روشن کنند رفتند و بعد از آن فقط آتش
جای همتون خالی

نوشته شده توسط رضا 1:04 PM
Wednesday, January 28, 2004
 
با كدامين ترانه چنين آهنگ رفتن ساز كردي ؟
براي تو مينويسم چون ميدونم هيچ وقت اينجا نيامدي
براي باد مينويسم كه حرفهايم را به دورترين افق كشف نشده ببرد
براي دلم مينويسم كه زنگار روي آن را نگيرد
براي زمان مينويسم كه هيچ گاه از رفتن باز نخواهد ماند
از تو مينويسم كه فراموشم نشوي
از تو مينويسم كه صداي قلبم را در لابلاي كلماتش جستجو كنم
از تو مينويسم كه بدانم عاشق بوده ام
از تو مينويسم كه برق نگاهت روشني بخش روزگارم باشد
ولي حرف دلم را در لابلاي خطوط ، جايي كه سپيدي حاكم است پنهان ميكنم
و آخرين جرعه جام عشق را با او، آنجا، سر خواهم كشيد.
بعضی وقتا فکر میکنم بدترین اتفاق زندگی میتونه عاشق شدن باشه، با یه نفر باشی و همیشه به یادش. تمام افعالی که انجام میدی به خاطر تحکیم کردن عشقت باشه و در نهایت هم آروم، آروم به پوچی برسی و ببینی همه اون کاخی که واسه خودت ساخته بودی ، همش با یه تلنگر از بین میره.
نمیدونم واسه همه اینطوره یا اینکه فقط واسه بعضی ها؟ به هر صورت دونستن این موضوع دیگه برام اهمیت نداره، مهم اینه که حس میکنم یه اتفاق تازه که اصلاً هم بوی خوشی نداره، داره میفته.

نوشته شده توسط رضا 3:02 PM
Sunday, January 25, 2004
 
اين درد فراق است كه سپيدي را به روز و سياهي را به شب بخشيده است ، جستن و نيافتن
اين درد فراغ است كه بصورت دانه هاي روشن الماس از چشمان عاشق روانه مي شود
اين درد فراغ است كه باعث ساكن نماندن باد ميشود
اين درد فراغ است كه روزگار عاشق را بي تاب كرده است
اين درد فراغ است كه گل را هوس انگيز كرده است
واين درد فراغ است كه بصورت غزل و موسيقي ترنم مي‌يابد
به صداي طپش قلبت گوش فرا ده
اين، آواي فراغ است





نوشته شده توسط رضا 11:18 AM
Thursday, January 22, 2004
 
نكته :
كساني كه گذشته را به ياد نمي‌آورند، محكوم به تكرار آن هستند

نوشته شده توسط رضا 11:04 AM
Tuesday, January 20, 2004
 
هر هزار سال يكبار فرشته ها، قالي جهان را در هفت آسمان مي تكانند، تا گرد و غبار هزار ساله اش پاك شود و هر بار با خود مي گويند :

آن قالي كه قرار بود انسان ببافد، اين نيست !
اين فرش، فاجعه است.
با زمينه سرخ، از خون،
حاشيه هاي كبود، از معصيت،
طرحهايي از گناه
و نقشهاي برجسته اي از ستم !
فرشته ها گريه كنان، قالي آدم را مي تكانند و دوباره، با اندوه بر زمين پهنش مي كنند.

رنگ در رنگ،
گره در گره،
و نقش در نقش.
زندگي، قالي بزرگي است كه من و تو مي بافيم،
قالي بزرگي كه دار آنرا خدا بر پا كرد،
و "آدم" ، نخستين گره را بر پود آن زد.

آري، همه ما بافنده ايم!
مي بافيم و نقش مي زنيم،
مي بافيم و رج به رج بالا مي بريم،
مي بافيم و مي گستريم.
هر كه آمد گره اي تازه زد و رنگي تازه ريخت و طرحي تازه بافت.
و چنين شد كه قالي آدمي رنگ رنگ شد،
آميزه اي از زيبا و نازيبا،
سايه روشني از گناه و صواب.

گره تو هم بر اين قالي خواهد ماند
طرح و نقشت نيز !
و هزاران سال بعد، آدميان بر فرشي خواهند زيست، كه گوشه اي از آن را تو بافته اي.

نوشته شده توسط رضا 1:24 PM
Sunday, January 18, 2004
 
نميدونم چرا هر وقت اينو ميبينم ياد شانسم ميافتم؟



Safari Buses Pass Here Once in a Year

&

That Should Be Right Now

 


نوشته شده توسط رضا 3:00 PM
Thursday, January 15, 2004
 
ديشب داشتم يه كتاب از احمد شاملو ميخوندم و تو حال و هواي خودم بودم، رسيدم به شعر قصه دختراي ننه دريا ، خيلي عالي بود ؛ يه قسمتهاييشو انتخاب كردم ولي توصيه ميكنم كه همه شو بخونيد.
شبا شب نيس ديگه، يخ‌دون ِ غمه
عنکبوتاي ِ سيا شب تو هوا تار مي‌تنه.
ديگه شب مرواري‌دوزون نمي‌شه
آسمون مثل ِ قديم شب‌ها چراغون نمي‌شه.
......
دلا از غصه سياس
آخه پس خونه‌ي ِ خورشيد کجاس؟
قفله؟ وازش مي‌کنيم!
قهره؟ نازش مي‌کنيم!
مي‌کِشيم منت ِشو
مي‌خريم همت ِشو!
مگه زوره؟ به خدا هيچ‌کي به تاريکي‌ي ِ شب تن نمي‌ده
موش ِ کورم که مي‌گن دشمن ِ نوره، به تيغ ِ تاريکي گردن نمي‌ده!
.......
دختراي ِ ننه‌دريا! رو زمين عشق نموند
خيلي وخ پيش باروبنديل ِشو بست خونه تکوند
ديگه دل مثل ِ قديم عاشق و شيدا نمي‌شه
تو کتابم ديگه اون‌جور چيزا پيدا نمي‌شه.
........
نه اميدي ــ چه اميدي؟ به‌خدا حيف ِ اميد! ــ
نه چراغي ــ چه چراغي؟ چيز ِ خوبي مي‌شه ديد؟ ــ
نه سلامي ــ چه سلامي؟ همه خون‌تشنه‌ي ِ هم! ــ
نه نشاطي ــ چه نشاطي؟ مگه راه‌اِش مي‌ده غم؟ ــ:
.........
نه برادر! تو نخ ِ ابره که بارون بزنه
شالي از خشکي درآد، پوک ِ نشا دون بزنه:
اگه بارون بزنه!
آخ! اگه بارون بزنه!.




نوشته شده توسط رضا 1:34 PM
Tuesday, January 13, 2004
 
دستانم را به باران ميسپارم تا گناهانش را شستشو دهد
پاهايم تنهايي جاده را پر خواهد كرد
چشمانم را به ديدار خورشيد و روشنايي خواهم فرستاد
گوشهايم بماند براي آن جيرجيركي كه شبها ميخواند
روحم را پرواز ميدهم
وقلبم را،
زير پا، له خواهم كرد و خواهم سوزانيدش و خاكستر آن را به باد ميسپارم تا سزاي طپش بيهوده را ببيند
فصلي ديگر، مكاني ديگر، هوايي ديگر
طلوعي، دوباره خواهم داشت.





نوشته شده توسط رضا 3:25 PM
Saturday, January 10, 2004
 
"در مقابل روزي که بر مي آيد پرهيزگار باش . به آنچه در يک سال و يا ده سال ديگر پيش خواهد آمد ، فکر نکن . در فکر امروز باش... بر زندگي زور روا مدار . همين امروز را زندگي کن . در مقابل هر روز پرهيزگار باش . دوستش بدار ، احترامش را نگه دار . بخصوص پژمرده اش نساز ، مانع شکفتن آن نشو ، حتي اگر مثل امروز تيره رنگ و غم آلود باشد ، دوستش بدار، نگران نباش ، بايد مثل زمين بار خيز بود. پرهيزگار باش . صبر کن ، اگر تو خوب و مستعد باشي همه چيز به خوبي پيش مي رود . اگر مستعد نيستي ، اگر ضعيفي ، اگر موفق نمي شوی ، در چنين حال باز بايد خوش بخت بود. چه اين بي شک از آن روست که بيش از اين از تو بر نمي آيد. آنچه از دست بر مي آيد ، بايد همان را کرد . و اين بيش از آني است که هر کس مي کند.

تو به خود غره اي ، مي خواهي قهرمان باشي ...؟ به همين جهت است که جز حماقت از تو سر نمي زند ... قهرمان ؟ ... درست نمي دانم که اين چه چيزي است : قهرمان آن کسي است که همان چيزي که از دستش بر مي آيد ، انجام دهد، ديگران همين را هم انجام نمي دهند."

رومن رولان

نوشته شده توسط رضا 12:03 PM
Thursday, January 08, 2004
 
- مياي بريم قدم بزنيم؟
- كجا؟
- خيابونا !
- واسه چي؟ حال ندارم، اصلاً
- خوبه حال ميده ها
- نه بابا بي خيال شو، اصلاً رو مود نيستم؛ تو هم برو به كارات برس، منم خسته‌ام، تو هم حتماً‌ كار داري كه انجام بدي
- من ميخواستم با تو برم زير بارون كمي قدم بزنم، ولي مثيكه تو اصلاً تمايل نداري، باشه من خودم ميرم
- عمراً !!
- واسه چي ؟
- خوب نيست هوا هم داره تاريك ميشه ، هم خيس ميشي ، هم من ميگم
- خوب خودت نميخواي بياي، منم نبايد برم؟ تازه من ميخوام كه زير بارون يه خورده خيس بشم
- لازم نكرده ! من دارم ميگم
- .........
- چيه ساكت شدي؟
- بازم ميخواي زور بگي؟ بازم حرف،‌حرفه توئه؟ بازم من هنوز بچه‌ام و نميفهمم، يادت رفته كه آرزوي بارون داشتيم، ميگفتي كه قدم زدن زير بارون به آدم طراوت ميده،‌خصوصاً وقتي كه.....
- تمومش كن ،‌باور كن خسته ام ،‌ يادم هم نرفته، ميگم نمي خوام ، بگو َچشم
- باشه ، ولي تو هم ، روي شيشه رو نگاه كن ، دو تا قطره اشكُ ميبيني كه خيلي حيرونند، يكشيش مال بارونه ، يكيشم مال من
- .........


نوشته شده توسط رضا 9:48 AM
Tuesday, January 06, 2004
 
چند وقته كه ميخوام اينجا از وحيد تشكر كنم ولي فرصت نميشه
با جمع آوري وچاپ كتاب وبلاگستان شهرشيشه‌اي به نظر من كار خيلي خوبي انجام داد.باور كنيد كه كار خيلي قشنگي انجام داد.
من اولين بار كتاب وبلاگستان شهرشيشه‌اي رو تو اينترنت ديدم و حس كردم كتاب خوبيه تا اينكه در نمايشگاه اونو خريدم.لذت خوند كلي وبلاگ كه هيچ آشنايي با اونا نداشته باشيم مثه ديدن يه سرزمين تازه ست. حس خيلي خوبيه وقتي مثلاً رو تخت دراز كشيدي و داري زير نور چراغ خواب وبلاگ مي‌خوني يا مثلاً توي كوه جايي كه حتي موبايلها هم آنتن نميدن يا توي تاكسي و اتوبوس يا هر جايي كه به اينترنت دسترسي نسيت و حس خوندن وبلاگ به آدم دست ميده.
تازه اين اول كاره، بعدش كه از بعضي وبلاگها خوشتون اومد توي اينترنت سراغ اونا ميري و خلاصه يه جورايي مثه اينه كه يه راهنما براي پيدا كردن جاهايي رو داري كه ازش خوشت مي‌آد.
تا حالا حساب كردين كه درطول روز چقدر پول الكي خرج ميكنن؟ حالا فقط به اندازه پول يه پيتزا و سالادش ميخواين پول بدين به يه كتاب، همين!
در نهايت، خوندن اين كتابُ به همه خصوصاً‌ وبلاگ نويسها توصيه ميكنم.

پي نوشت :
- هشت نكته در مورد كتاب
-وبلاگ كسي كه ايده اوليه كتاب از اون بود
- گزارش راديو فردا درباره كتاب
-خريد كتاب به صورت On line از سايت سخن
-حرفاي حسين درخشان در مورد كتاب









نوشته شده توسط رضا 12:51 PM
Saturday, January 03, 2004
 
روزگار بديه، خيلي هم بد
وگر دست محبت سوي كس يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
.......
هوا بس ناجوانمردانه سرد است

نميدونم آدما چرا اينجوري شدن؟ منظورشون از كارهايي كه انجام ميدن چيه؟ مگه چه چيزي از رفتار آدما برداشت مي شه كه برخوردها، انقد بد شده؟
آدم يه كاري انجام ميده، منظورش يه چيزيه؛ يه چيز ديگه ميبينن،‌و يه منظور ديگه رو ادراك ميكنن !
واقعاً روزگار ما بد جوري مكانيكي شده و همين مكانيكي بودن هم،‌ تأثير رو ي رفتارها ميذاره كه جوري ميشه دقيقاً‌ مصداق عمل و عكس العمل.
در يه نگاه خوش بينانه، اين خيلي عاليه؛ يه كاري رو از نيت خيرخواهانه انجام ميدي و بعد همه ذرات عالم، اين انرژي مثبتُ دريافت ميكنند و به همان صورت به سمتِ تو روانه ميكنند. خوب تا اينجاش خوبه،‌اصلاً‌ حرف نداره ولي اگه كاري كه با نيت خير انجام بدي، حمل بر چيزي ديگه مثلاً ضعف طرف بذارن ! اونوقت اون انرژي مثبت اگه هر چقدر هم قدرت داشته باشه ، باز هم اندر خم يه كوچه باقي ميمونه.
اكثر آدمها چنان پنجره دلشونو بستن كه هوايي جز هواي مسموم باقي نمونده، فقط منتظر يه حادثه اي، چيزي هستيم كه يه خورده به خودمون بيايم و بعدش هم سريع فروكش! هر چيزي براي اينكه رشدونمو كنه احتياج به محيط مساعد و غذا داره. غذاي عشق هم به نظر من محبت است ولي وقتي برداشتها مكانيكي و بدور از احساسات باشن، بالاخره عشق هم سرنوشتي جز دفن شدن در خاطرات نداره.
ديروز كلي راجع به اين موضوع فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه منشأ اين نوع برخوردها در نبود عشق به معناي واقعي كلمه در آدمهاست.شما هر قدر هم با حرارت و با شور وشوق بخواهيد كه عشقُ‌ به كسي هديه بدهيد، با زهم تا مفهومشو طرف ندونه امكان نداره كه بفهمه منظور شما از كارهايي كه انجام ميدين چيه.
بحث زمان هم اينجا مطرح ميشه، اصلاً‌فرض كنيد كه شما بدترين آدم روي كره زمين هستيد، باز هم هنگام محاكمه از شما ميخوان كه حرفتنو و انگيزتونو از انجام دادن كارهاتون بيان كنيد، بعد حكم صادر ميكنند. حالا زندگي ما طوري شده كه همه انقدر كم تحمل شديم و از طرفي احساس ميكنيم كه خودمون در همه زمينه ها ، خصوصاً رفتار شناسي علامه دهر شديم كه مهلت به طرفمون نميديم كه اونم حرف بزنه. خوب نتايج اين رفتار از همون ابتدا معلومه، هيچ كس ديگريُ قبول نداره و حرف، حرف خودمون و حكم صادر شده هم غير قابل برگشت!!!
پنجره دلت را باز كن






نوشته شده توسط رضا 12:25 PM
Thursday, January 01, 2004
 
من اينجام، در جاده اي كه قبلاً هم از آن عبور كرده ام، بي فلسفه
ولي اين بار چرائيش را مي دانم
همراهم هستي؟
-----
بياتا فرصت باقي است برويم ، برويم تا آنجا كه به محل اتصال افق و غروب با هم ا ست برسيم و گوشي داشته باشيم براي شنيدن و دلي براي طپيدن و ره توشه ما اميد و ديگر هيچ
بيا برگي تازه از تار پود عشق و يكرنگي به دفتر زندگيمون اضافه كنيم
----
خنده ات و برق چشمانت حكايت از قبول كردني از صميم قلب است
ببخشيد: شما بارانتان را از كجا تهيه ميكنيد كه لبخندتان انقدر ترو تازه است؟

نوشته شده توسط رضا 11:59 AM
 

Powered by Blogger

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.

(Best Weblogs) بهترين وبلاگ های ايرانیPersian Weblogs Listbest weblog service provider