حرفاي خودموني
Monday, October 27, 2003
 
فرا رسيدن ماه رمضان مبارك
در كليك كردن اينجا اصلاً شك نكنيد

نوشته شده توسط رضا 10:31 AM
Thursday, October 23, 2003
 
تشكر بسيار از دوست عزيزم سعيد يا همون نا‌گفته‌هاكه براي وبلاگ من زحمت زيادي كشيد

نوشته شده توسط رضا 4:17 PM
 
ارزش عشق

روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها کنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي کردند. خوشبختي، پولداري، عشق، دانايي، صبر، غم، ترس و ... هر کدام به روش خود مي زيستند.
تا اينکه يک روز...

دانايي به همه گفت:"هر چه زودتر اين جزيره را ترک کنيد، زيرا به زودي آب اين جزيره 
را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد." تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را
از انبار خانه هايشان بيرون آوردند و تعميرش کردند و پس از عايق کاري و اصلاح
پاروها منتظر روز حادثه شدند. همه چيز از يک طوفان بزرگ شروع شد و هوا بقدري خراب
شد که همه بسرعت سوار قايقها شدند و پاروزنان جزيره را ترک کردند. در اين ميان عشق
هم سوار بر قايقش بود، اما به  هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد
که همگي به کنار ساحل آمده بودند و«وحشت» را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند که او
سوار بر قايقش شود. «عشق» به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانها و «وحشت» زنداني
شده سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي عشق نماند. قايق رفت و عشق تنها در
جزيره ماند. جزيره لحظه به لحظه بيشتر زير آب مي رفت و «عشق» تا زير گردن در آب فرو
رفته بود. او نمي ترسيد زيرا «ترس» جزيره را ترک کرده بود اما نياز به کمک داشت.
فرياد زد و از همه احساسها کمک خواست. اول کسي جوابش را نداد. در همان نزديکي قايق
دوستش «ثروتمندي» را ديد و گفت:"«ثروتمندي» عزيز به من کمک کن."

«ثروتمندي» گفت:"متاسفم، قايقم پر از پول و شمش طلاست و جايي براي تو نيست."
«عشق» رو به سوي «غرور» کرد و گفت:"مرا نجات مي دهي؟" «غرور» پاسخ
داد:"هرگز، تو خيسي و مرا خيس مي کني."

«عشق» رو به سوي غم کرد و گفت:"اي دوست عزيز مرا نجات بده." اما «غم» گفت:"متاسفم
دوست خوبم، من به قدري غمگينم که ياراي کمک به تو را ندارم بلکه خودم احتياج به کمک
دارم." در اين بين «خوشگذراني» و «بيکاري» از کنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها
کمک نخواست! از دور «شهوت» را ديد و به او گفت:"آيا به من کمک مي کني؟"

«شهوت پاسخ داد:"البته که نه! ..... سالها منتظر اين لحظه بودم که تو بميري!...يادت
هست هميشه مرا تحقير مي کردي؟ همه مي گفتند تو از من برتري! از مرگت خوشحال خواهم


شد!"

«عشق که نمي توانست «نا اميد» باشد رو به سوي خداوند کرد و گفت:"خدايا مرا نجات بده."
ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد که فرياد مي زد:"نگران نباش، تو را نجات خواهم
داد."عشق بقدري آب خورده بود که نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.
پس از به هوش آمدن، با تعجب خود را در قايق «دانايي» يافت. آفتاب در
آسمان پديدار مي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب
بيرون مي آمد و

تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند.«عشق برخاست. به «دانايي» سلام کرد و از
او تشکر نمود.«دانايي» پاسخ سلامش را داد و گفت:"من «شجاعتش» را نداشتم که به نجات
تو بيايم.«شجاعت» هم که قايقش دور از من بود، نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا
کند.تعجب مي کنم تو بدون من و «شجاعت» چطور به نجات «وحشت» و حيوانات رفتي؟ هميشه
مي دانستم در تو نيرويي هست که در هيچکدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي همه
احساسها هستي.
«عشق» تشکر کرد و گفت:"بايد بقيه را هم پيدا کنيم و به سمت جزيره
برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم که چه کسي مرا نجات داد؟"«دانايي» گفت:"او
زمان بود."«عشق» با تعجب گفت:"«زمان»؟"

«دانايي» لبخندي زد و پاسخ داد:"بله، «زمان»، چون اين فقط «زمان» است که مي تواند
بزرگي و ارزش «عشق» را درک کند.

 

نوشته شده توسط رضا 8:44 AM
Wednesday, October 22, 2003
 
امروز يه اتفاق جالب برام افتاد !
وقتي داشتم نامه‌هامو چك مي‌كردم يه نامه اومده راجع به بيل گيتس ، منم كه حسابي خاطر عزيزشو مي‌خوام سريع رفتم كه ببينم چي نوشته شده
نويسنده اون نامه زحمت كشيده بود و از وبلاگ من مطلبي كه چند وقت پيش نوشته بودم كپي كرده بود !
من از اون دوست عزيز بخاطر اينكه اون موقعها رو بيادم آورد تشكر ميكنم!



نوشته شده توسط رضا 12:35 PM
Tuesday, October 21, 2003
 
خيلي حالم گرفته شده ، اصلاً حال ندارم ، بي خيال شدم بطرز وحشتناك ، دلم مي‌خواد برم سرمو بكنم تو يه چاه و داد بزنم ولي حتي انگيزه هم ندارم ، كاملاً كرخت و از حال رفته . مثل آدمي مي‌مونم كه تو فضاي خالي يه چيزي شبيه خلاء باشه و بايد به يه طرفي بره ولي همه راهها به هيچ ختم ميشن . حال فكر كردن هم ندارم درست مثل يه جنازه كه رو دريا به طرف ميره ، نميدونم واقعاً تاوان چه چيزي رو دارم پس ميدم ؟ اصلا آيا تاواني وجود داره يا نه؟ من حتي به اين هم شك دارم . شايد داريم هي به دنيا مياييم كه پاك بشيم ! ولي من قيد اينو زدم . آقا اصلاً نميخوام ، اگه اون دنيايي باشه و قرار باشه آدمو عذاب بدن من حاضرم ، چون عذاب بي‌خيالي و ناراحتي‌هاي اين وري خيلي سخته و تازه يكنواخت هم شده . هيچ چيز جاي خودش نيست ، به هر كسي محبت ميكني برات فرشته شر ميشه و با خودم فكر مي‌كنم كجاي كار اشكال داره .معلوم نيست كه من توقعم بالاست يا … نميدونم چه حالت ديگه‌اي وجود داره كه من نمي فهمم . قديما كه بچه تر بودم ناراحتيمو با گريه‌هاي پنهوني و درددل با همدمي كه وجود نداشت از بين مي بردم ولي الان ديگه تنهاي تنها ، دارم گذشتن روزها و ماهها رو نگاه ميكنم . كاش ميشد دوباره يه روز بياد كه از همه چيز لذت ببرم و آرامش داشته باشم . افسوس كه چه زود بزرگ شدم و قاطي بازي بزرگان ، زندگي




نوشته شده توسط رضا 9:04 AM
Monday, October 20, 2003
 

يادي از شل سيلور استاين


زبان از یاد رفته

روزگاری به زبان گلها سخن می گفتم
حرفهای کرم پروانه را می فهمیدم
به وراجی سارها در دل لبخند می زدم
و د ررختخوابم با پروانه ای درد دل می کردم .
روزگاری سؤال جیرجیرکها را می شنیدم و پاسخ می دادم
و با هر دانه برفی که بر خاک می افتاد و جان می داد گریه می کردم .
روزگاری به زبان گلها سخن می گفتم ...
دیدی چگونه آن روزها رفتند ؟
چگونه آن روزها رفتند ؟


آدمهای درون
در درون تو ، پسر جان ،
پیرمردی خفته است
که رؤیا می بیند و انتظار می کشد .
در وجود تو ، دختر جان ،
زنی سالخورده چُرت می زند ، زنی که می خواهد
برای تو رقصی آرام را به نمایش بگذارد .

پس بازی کنید حالا ،
و تا می توانید جست و خیز کنید .
باز هم بالا و پائین بپرید
تا روزی که آن ساالخورده ها
که در وجود شما خوابیده اند
بیدار شوند و بیرون بیایند برای بازی .


نوشته شده توسط رضا 4:10 PM
Sunday, October 19, 2003
 

سلام به همه


محبت چيزي است كه
وقتي تقسيم مي‌شود چند برابر ميشود


اين واقعيتي
است ، كه در نزديكي ما دختر 19 ساله‌اي در حال دست و پا زدن با مرگ است و به كمك ما
نياز دارد


بياييد كمي هم
سعي كنيم همانند زمان كودكي كه از ناراحتي دوستمان ، بغض گلويمان را فشار مي‌داد
باشيم و به ياري مهرانه كه آزموني است براي اينكه بدانيم هنوز چقدر انسان هستيم
بشتابيم ،‌قبل از اينكه دريغ و افسوس همراه ما باشد حتي براي يك لحظه .


براي ديدن
آخرين اخبار مربوط به مهرانه به سايت
شب‌ شكن
كه بطور اختصاصي در مورد مهرانه مي‌نويسد سر بزنيد


اگر هر وبلاگ نويس يك مطلب در مورد مهرانه بنويسد و
از باديد كنندگانش  براي كمك به جمع كردن هزينه عمل جراحي مهرانه كمك بخواهد
حداقل داراي وجداني آرام خواهد بود .


يا حق





نوشته شده توسط رضا 9:13 AM
Saturday, October 18, 2003
Thursday, October 16, 2003
Wednesday, October 15, 2003
 
كمي دقت كنيد
زيباييها كم نيست
بياييد آسمان را پيدا كنيم


نوشته شده توسط رضا 3:43 PM
 
سلام
زهرا در سايتش عكس مونيتور مخصوص خانمها رو گذاشته
منم عكس موس مخصوص آنها رو اينجا گذاشتم كه خداي نكرده با كمبود لوازم كامپيوتري ! مواجه نشوند





نوشته شده توسط رضا 12:41 PM
Tuesday, October 14, 2003
 
آرزوهایی که مستجاب نشد

از خدا خواستم غرور مرا بگیرد و خدا گفت: نه

او فرمود: باز گرفتن غرور کار من نیست بلکه تویی که باید آن را ترک کنی

از خدا خواستم کودکان معلول را شفا دهد و خدا گفت: نه

او فرمود: روح کامل است و جسم زودگذر

از خدا خواستم به من شکیبایی عطا کند و خدا گفت: نه

او فرمود: شکیبایی دستاورد رنج توست و به کسی عطا نمی شود

از خداخواستم به من سعادت بخشد و خدا گفت: نه

او فرمود: تبرک میکنم اما کسب سعادت کار شماست

از خدا خواستم روح مرا تعالی بخشد و خدا گفت: نه

او فرمود: خود باید متعالی شوی اما تو را یاری میدهم تا به ثمر بنشینی

از خدا خواستم مرا کمک کند تا دیگران را به همان اندازه که او مرا دوست دارد دوست بدارم

و خدا فرمود: هان! سرانجام فهمیدی

از او نیرو خواستم، مشکلات را جلوی پایم گذاشت تا قویتر شوم

از اوحکمت خواستم، خطر را در مقابلم قرار داد تا از آن بجهم

از او عشق خواستم، انسانهای دردمند را در سر راهم قرار داد تا به آنها کمک کنم

از او کمک خواستم، به من فرصت داد

هیچ یک از خواسته هایی که داشتم دریافت نکردم

اما به آنچه نیاز داشتم رسیدم

دعای من مستجاب شده بود

نوشته شده توسط رضا 2:56 PM
 
آهنگ قديمي و بسيار زيباي Boat on the river را گوش كنين تا كلي سر كيف بياين




نوشته شده توسط رضا 11:40 AM
 
اين دل گرفتن‌هاي زيبا مخصوص پاييزه
خوش به حالش با اين همه زيبايي و هواي معركه‌اش
(خودش كم قشنگه ، تازه رويائيش هم مي‌كنند)





نوشته شده توسط رضا 10:49 AM
 
چقدر از اين روزمر‌ِگي خسته شدم ، نه هيجاني ، نه كار قابل توجهي
زندگي بد روتين شده ،‌بايد يه انگولكي بهش كرد حتي حال ندارم كارهاي عقب افتادرو انجام بدم
يه موقعهايي حتي از هوا هم لذت ميبردم ، چه خوب بود و چه بد ،‌ولي الان حتي فكر هيجان هم ميخكوبم مي‌كنه
جون هركي دوس دارين كارمند نشين كه بد تنبلي مياره




نوشته شده توسط رضا 9:56 AM
Monday, October 13, 2003
 
اگه مي‌خواين حالتهاي مختف راه رفتن زن و مرد را ببينين اينجا رو كليك كنيد

نوشته شده توسط رضا 11:16 AM
 
جعبه اي براي عشق

مردی دختر سه ساله ای داشت.روزی مرد به خانه آمد و ديد که دخترش گران ترين کاغذ
زرورق کتابخانه او را برای آرايش يک جعبه کودکانه هدر داده است.مرد دخترش را به خاطر
اينکه کاغذ زرورق گران بهايش را برای آراستن يک جعبه بی ارزش هدر داده تنبيه
کرد و دختر کوچک آن شب با گريه به بستر رفت و خوابيد.روز بعد مرد وقتی از خواب
بيدار شد ديد دخترش بالای سرش نشسته است و آن جعبه زرورق شده را به سمت او
دراز کرده است.مرد تازه متوجه شد که آن روز ، روز تولدش است و دخترش زرورق هارا برای
هديه تولدش مصرف کرده است.او باشرمندگی دخترش را بوسيد و جعبه را از او گرفت
و درب جعبه را باز کرد.اما با کمال تعجب ديد که جعبه خالی است.مرد دوباره به دخترش پرخاش‌کرد که جعبه خالی هديه نيست و بايد چيزی درون آن قرار داده ميشد.اما دخترک با تعجب به پدر خيره شد و به او گفت نزديک به هزار بوسه در درون جعبه قرار داده است تا پدر هر وقت دلتنگ‌شود با باز کردن جعبه يکی از اين بوسه هارا مصرف کند.
می گويند پدر آن جعبه را هميشه همراه خود داشت و هرروز که دلش می گرفت درب آن
جعبه را باز ميکرد وبه طور عجيبی آرام ميشد.هديه کار خود را کرده بود.

نوشته شده توسط رضا 9:37 AM
Saturday, October 11, 2003
 
باراني بايد…
همه چيز گاه اگر كمي تيره مي نمايد
باز روشن مي شود زود
تنها فراموش مكن اين حقيقتي است :
باراني بايد ، تا كه رنگين كماني برآيد
و ليمو هايي ترش تا كه شربتي گوارا فراهم شود
و گاه روز هايي در زحمت
تا كه از ما ، انسان هايي توانا تر بسازد .
خورشيد دوباره خواهد درخشيد ، زود
خواهي ديد .
كواين مك كارتي


نوشته شده توسط رضا 1:55 PM
 
يادي از جبران خليل جبران


پروردگارا به من ....

آرامش ده:

تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم

دليري ده:

تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم تغييردهم

بينش ده:

تا تفاوت اين دو را بدانم

فهم ده:

تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند.
*******
ارزش انسان به آنچه به دست می آورد نیست ، بلکه به چیزیست که آرزوی به دست آوردنش را دارد .
*******
حقیقت همیشه دانستن ، و گاهی گفتن است .
*******
شادی ، همان اندوه بی نقاب شماست .... با هم می آیند ، و وقتی یکی ازآنها با شما بر سر سفره نشسته ، به خاطر داشته باشید که دیگری در بسترتان آرمیده است .





نوشته شده توسط رضا 1:45 PM
 
به او غبطه می خورم.نمی داند جهان چه پهناور وزندگی چه کوتاه است.نمی داند آدمهای ديگری هم وجود دارند.به همين يک تکه آسمان بالای سرش قانع است.من می خواهم هر چيزچنان به من متعلق داشته باشد که گويي غيرازآن هيچ چيزديگری را دوست ندارم؛اما من همه چيزرامی خواهم؛ودستهايم خالی است.به اوغبطه می خورم.مطمئنم که نمی داند ملال يعنی چه.
همه می ميرند.
اثر:سيمون دوبوار

نوشته شده توسط رضا 10:31 AM
 
جايزه نوبل
جايزه صلح نوبل امسال به خانم شيرين عبادياهدا شد .
من به همه ايرانيان و جامعه زنان ايراني تبريك ميگم .
براي اينكه بتوانيد سايتهاي مختافي كه اين خبر را منتشر كردند ببينيد اينجا را كليك كنيد
(به نظر من در سايتهاي ابراني زبان خبر نامه گويا از همه در اين ضمينه بهتر توضيح داده است)

نوشته شده توسط رضا 8:39 AM
Thursday, October 09, 2003
 
يادي از حميد مصدق


تو به من خنديدي

و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق اين پندارم

كه چرا

خانه كوچك ما سيب نداشت

نوشته شده توسط رضا 3:56 PM
Wednesday, October 08, 2003
 
با يه دست كاري در سورس اينجا ، از صبح تا ساعت 13.30 پدرم در اومد تا درستش كردم


نوشته شده توسط رضا 1:33 PM
 
باور من بر اين است ،
كه شگفت انگيزترين چيزها در زندگي ،
كشف انساني ديگر است
كه با او ،
رابطه انسان ،‌در گذران سالها ،
ژرفايي پرشكوه ، زيبايي و سرور مي‌يابد .
عشقي چنين دم افزون و دروني ،
بين دو انسان ،
حيرت ا نگيزترين چيزهاست .
چنين عشقي ،
با جستجو ،
و يا با آرزويي سودايي ،
بدست نمي‌آيد ،
بلكه
پيشامدي است آسماني

سر هاوالپول





نوشته شده توسط رضا 8:17 AM
Tuesday, October 07, 2003
 
يادي از اشو

زندگي اسم نيست ، در واقع زيستن است .
عشق نيست ، عشق ورزيدن است .
رابطه نيست ، ربط يافتن است .
آواز نيست ، آواز خواندن است .
رقص نيست ، رقصيدن است .

نوشته شده توسط رضا 8:18 AM
Monday, October 06, 2003
 
يادي از سيد علي صالحي
شين

حتما شبي اين جا

از اين جا شبي

مسافران رنگ پريده ي بي سرنوشت گذشته اند

ورنه رد پاي انار

اين همه دانه به دانه به دريا نمي رسيدند

ما علائم آشنايان خويش را مي شناسيم

رازهاي رفتگان خويش را مي شناسيم

كم و بيش خويش را مي شناسيم

مشكلاتمان بسيار و

خلقمان تنگ است

به همين دليل ... گاه لا به لاي گريه هاي مخفي خويش

رد پاي اناري خندان را

تا خواب خانه پيش مي بريم

اما همين كه پشت در بسته مي رسيم

باشد به هر زبان بي باشد ي كه هست

باز از پي فرصتي ديگريم

تا سرنوشت را بلكه از سر ... نوشت






نوشته شده توسط رضا 4:23 PM
Sunday, October 05, 2003
 
پاييز اومد
امروز حسابي پاييزي بود



نوشته شده توسط رضا 6:28 PM
 
هميشه شعبون !
يه دفعه رمضون !



نوشته شده توسط رضا 6:05 PM
 
با اجازه دوست عزيزم بهزاد
حيفم اومد اين عكسو بازديد كننده‌هام نبينند




نوشته شده توسط رضا 5:59 PM
Saturday, October 04, 2003
 
يادداشت براي كساني كه شايد هيچ‌گاه بدنيا نيايند




نوشته شده توسط رضا 2:19 PM
 
احتمالا شهردار اينجا ايرانيه !




نوشته شده توسط رضا 1:57 PM
 
آموخته ام كه


آموخته ام كه...

بهترين كلاس درس دنيا محضر بزركترهاست

آموخته ام كه...

وقتي عاشق مي شوم ، عشق خودش را نشان مي دهد

آموخته ام كه...

وقتي سعي مي كني عملي را تلافي كرده و حسابت را با ديگري صاف كني،

تنها به او اجازه مي دهي بيشتر تو را برنجاند.

آموخته ام كه...

هيچ كس كامل نيست مگر اينكه در دام عشق او اسير شوي.

آموخته ام كه...

هر چه زمان كمتري داشته باشم ، كارهاي بيشتري انجام مي دهم.



آموخته ام كه...

اگر يك نفر به من بگويد ،“ تو روز مرا ساخته اي” روز مرا ساخته است

آموخته ام كه...

وقتي ، به هيچ طريقي قادر نيستم كمك كنم ، مي توانم براي او دعا كنم



آموخته ام كه...

هر چقدر آدمي نسبت به جبر زمانه اش جدي باشد ، اما هميشه نياز به دوستي

دارد كه بتواند بدون تكلف و ساده لوحانه با او بر خورد كند.



آموخته ام كه...

گاهي اوقات همه ان چيزي كه انسان نياز دارد ، دستي براي گرفتن و قلبي

براي درك شدن است.



آموخته ام كه...

بايد شكر گزار باشيم كه خداوند هر انچه را كه از او مي طلبيم ، به ما نمي دهد

آموخته ام كه...



زير ظاهر سر سخت هر انساني فردي نهفته ، كه خواهان تمجيد و دوست

داشتن است.

آموخته ام كه...

زندگي سخت است اما من سخت ترم.

آموخته ام كه...

وقتي در بندر غم لنگر مي اندازي ، شادي در جاي ديگر شناور است.

آموخته ام كه...

همه خواهان آنند كه در اوج قله زندگي كنند ، اما همه شاديها و پيشرفتها

زماني رخ مي دهند كه در حال صعود به سوي آن هستي.

آموخته ام كه...

پند دهي فقط در دو برهه از زمان جايز است ، زماني كه از تو خواسته مي شود

و هنگامي كه خطري زندگي كسي را تهديد مي كند.


نوشته شده توسط رضا 10:12 AM
Thursday, October 02, 2003
 
بايد گذاشت و گذشت.....
صنما با غم عشق تو چه تدبير کنم
تا يکی در غم تو ناله شبگير کنم
دل ديوانه از آن شد که نصيحت شنود
مگرش هم ز سر زلف تو زنجير کنم
يه روز به موسی گفتند سخت ترين لحظه عمرت کی بود ؟گفت اون زمتن که خضر به من گفت :
« هذا فراق و بينی و بينک »
سخت ترين لحظه تو زندگی آدم ها اون لحظاتی است که بايد از اون چيزايی که داره و يه مدتی باهاشون صفا ميکرده بگذره ! سخت ترين لحظه ! چه دلگير کننده است آن لحظه؛
هميشه آدم ها وقتی با ندای دلشون تصميم ميگيرن بهشون ميگن «‌عاشق »‌ ؛
هميشه آدم ها وقتی با ندای عقلشون تصميم ميگيرن بهشون ميگن «‌عاقل »‌ ؛
هميشه آدم ها وقتی با ندای روحشون تصميم ميگيرن بهشون ميگن «‌عارف »‌ ؛
هميشه آدم ها وقتی با ندای جسمشون تصميم ميگيرن بهشون ميگن «زاهد»‌ ؛
امايه بار کسی نگفته اگر يکی با ندای احساساتش تصميم بگيره بهش چی ميگن ؟!
دور شو از برم ای واعظ و بيهوده مگوی
من نه آنم که دگر گوش به تزوير کنم




نوشته شده توسط رضا 1:18 PM
Wednesday, October 01, 2003
 
عكسهاي زيبايي از نقاشي روي سقف













نوشته شده توسط رضا 12:32 PM
 
يادي از شل سيلوراستاين
هر وقت كسي را مي‌بينم
كه وارونه در آب ايستاده
خنده‌ام مي‌گيرد
هر چند نبايد بخندم
چون شايد جهاني ديگر
دياري ديگر
زماني ديگر
او راست ايستاده باشد
و من وارونه .

نوشته شده توسط رضا 12:16 PM
 
امروز يه سري عكس از هتلي به دستم رسيد كه احتمالا اسم اون هتل ، هتل كاوه هست.
عكسهاشو گذاشتم توي آلبوم شخصي خودم.
اگه كسي آدرس اون جا رو مي‌دونه لطفا به من بگه.
با تشكراز همه دوستان

نوشته شده توسط رضا 8:45 AM
 
حميد
ديشب حميد هم رفت ،ومن موندم و يه مشت خاطرات .راستي اين چه كاريه كه آدما ميكنن ،اولش كلي سعي و تلاش و گرفتن وكيل و خرج كردن و زمان گذاشتن و بعدش در آخرين لحظات احساس ميكني كه نبايد اين كارها رو انجام مي‌دادي و همينجا مي‌مومندي.
به هر صورت اينم تجربه‌ايه
حميد عزيز ياد آخرين حرفامون باش و بدون اينجا هيچوقت زير پات شل نمي‌شه .هر كجا هستي پيروز وپاينده باشي.

نوشته شده توسط رضا 8:00 AM
 

Powered by Blogger

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.

(Best Weblogs) بهترين وبلاگ های ايرانیPersian Weblogs Listbest weblog service provider